شمال ما: روانشناسان مي گويند بشر با فطرت انساني به دنيا مي آيد. اما اين فطرت در آغاز تولد صورت بالقوه دارد و هم چون بذرهايي مي باشد كه در درون او پاشيده شده و در صورت پرورش در هيات فطرت انساني فعليت خواهد يافت.
هيچ كيفيتي كه موجب بروز ويژگي هاي برتر و يا فروتر گردد وجود ندارد. به نظر مي رسد كه توانايي پيشرفت يكسان است و هوش، عاملي مي باشد كه بعدا مورد استفاده قرار گرفته است. لذا هر موجود ناطق يك سر و دو پايي كه فرسنگ ها با فطرت انساني فاصله دارد را نمي توان گفت خليفه الله! في المثل قاتل خون آشامي به نام خفاش شب را مي توان در زمره انسان دانست؟ يا بي شمار سفاكان روزگار را يا فرماندهان و سران و ياران مدعي حكومت اسلامي به نام داعش را كه تحت بيرق اسلام وحشت و آدم كشي در جهان به راه انداخته اند را مي توان گفت انسان؟! پس هر جاندار دو پاي ناطقي نمي تواند به مقام شامخ انسانيت برسد، سه دهه پيش در مسيري كه نه آسفالتي بود و نه خيابان و بلواري مزين به نور معابر عمومي و نه ميداني و پل هوايي، فقط باريكه راهي شبيه به مال رو بود يك باره دست اهل و عيالم را گرفتم در خانه جديد الاحداثم كه فاقد برق و آب و گاز و فاضلاب بود و نيمه كاره كه حتي درب و پنجره اي هم نداشت در اين مسير چون جنگل ساكن شدم.
زماني كه پيرامون منزل مسكوني ام اندك ساختمان هايي در حال ساخت و ساز بودند به وقت درخت كاري با مراجعه به شهرداري با اخذ چندين اصله نهال صنوبر آنها را خوش و خندان در محدوده پياده روي خياباني نامعلوم كاشتم. دو روز بعد نهال هاي كاشته شده را شكسته ديدم. به خود گفتم چه كسي مي تواند اين گونه نااهل عمل كند؟! دوباره با دريافت همان مقدار نهال اين بار از نوع چنار معروف به پنجه كلاغي آنها را در محل هاي اوليه كاشتم، پس از مدتي چنارها كمي رشد كردن و به برگ نشستند. متاسفانه صبحي ديگر تعدادي از آن ها را دوباره شكسته ديدم، به فكرم آمد شايد بچه هاي بازي گوش عبوري از اين معبر عمومي، اقدام به شكستن آنها مي كنند و براي اين كه عامل اصلي را شناسايي و سپس وي را به حفاظت هرچه بيشتر از درخت ها كه همه حيات ما به درخت و درخت كاري وابسته است تشويق كنم، اقدام به نظارت غيرمحسوس نمودم. ساختمان منزل من دو اشكوبه بر اول اين معبر قرار دارد، لذا ساعت ها پشت پنجره مشرف به گذر عمومي به انتظار ماندم تا اينكه عصر يكي از روزها هنگام عبور چند راس گاو و گوساله، مشاهده كردم يكي از گاوها ضمن جداشدن از ديگر هم پايان خود با رسيدن به يكي از نهال هاي چنار هنوز نشكسته، با فشار گردنش شاخه آن را به سمت زمين خم كرد كه بر اثر اين فشار نهال نورسته از كمر شكست و بعد شروع به خوردن برگ هايش كرد! با مشاهده اين صحنه تازه دريافتم عمل مذموم شكستن چنارها و صنوبرهاي نونهال پيرامون خانه ام كار موجودي به نام گاو بوده نه انسان! با گذر ايام اين معبر عمومي ديروزي را خيابان نامجو نام گذاري كردند و بعد از مدتي خيابان داراي آسفالت و بولوار و تير برق روشنايي عمومي و پياده روهاي اطراف و ميدان فلكه گاز و پل هوايي مزين شد. صرف نظر از ترافيك سنگين اين خيابان كه صبح و نيمروز و عصرها به دليل بار سنگيني ترافيك كاملا قفل مي شود، هرازگاهي شهرداري براي يكسان سازي اقدام به مفروش كردن موزاييك پياده روي خيابان ها مي كند كه با اتمام پياده روي سمت غربي خيابان نامجو تو گويي سمت شرقي اين خيابان را اصلا نمي بينند كه همچنان به امان خدا رها شده است، انگار كه ساكنان سمت شرقي خيابان نامجو عوارض نوسازي خود را به حساب شهرداري پرداخت نمي كنند كه از اول درب ورودي دانشگاه علوم پايه به فلكه گاز دو سوم آن آسفالت و بقيه آن چون جگر زليخا تكه پاره مانده كه عبور از اين پياده رو از راه رفتن به سنگلاخ ها هم، سخت تر مي گردد. مضافا اينكه در فصل پاييز و زمستان به دليل سياهي رنگ آسفالت و نور كم مسير و برگ هاي شته گرفته درختان نارنج بي آرايش عملا موجب آن شده كه عصرها هيچ زن و دختر دانشجويي از اين پياده رو جرات عبور نكند! البته همزمان با آغاز سال تحصيلي جديد به هنگام عبور از پياده روي سمت دانشكده علوم پايه، از دوردست زوج جواني را ديدم مات و مبهوت به تماشاي درخت اناري كه حالت عادي نداشت مانده بودند! وقتي به آن دو رسيدم پسر جوان گفت: حاج آقا در تعجبم كه اين شاخه قطور به ميوه نشسته انار كه از فولاد هم سخت تر است را چگونه شكسته اند؟ با دقت كه نگاه كردم شاخه از منتهي اليه درخت شكسته بود. بعد خانم همراهش با تعجب بيشتري گفت: والله اين كار، كار يك غوله نه انسان كه توانسته شاخه به اين محكمي را بشكند!
در جواب او گفتم يقينا همينطور است. بعد ماجراي گذشته شكستن درخت صنوبر و چنار را برايشان شرح دادم و در ادامه گفتم نزديك به بيست سال پيش اين درخت هاي نارنج را در اين حاشيه پياده رو كاشتند. همزمان با غرس اين درخت هاي نارنج، جوانكي كه مسوول هدايت كارگران براي كاشتشان بود را مي ديدم كه چه دلسوزانه عمل مي كرد؛ من به آن مرد جوان لقب آقاي سبز داده بودم. روزهاي اخير همان آقاي سبز را در همين نقطه ديدم كه مردي ميانسال شده بود، به وي گفتم: چرا شهرداري ناحيه نسبت به اين قسمت از پياده روي خيابان، بالاخص به اين درختان نارنج توجهي نمي كند و حداقل سالي يك بار سمپاشي شان نمي نمايد. كه رشدشان بعد از سال ها ميليمتري شده و جملگي مريض و كوتاه و بلند جلوه مي دهند يا فضاي اين پياده رو را كه همجوار دانشگاه كه سمبل شهر رشت است را مفروش به موزاييك با طرحي زيبا و مبلمان جذاب شهري نمي كند كه چشم انداز مناسبي براي شهروندان داشته باشد؟ اعضاي شوراي شهر هم فقط به وقت انتخابات حرف هاي طلايي مي زنند و بعد از انتخاب و تكيه بر ميز شوراي شهر حاجي حاجي مكه مي گويند! آقاي سبز كه به حرف هاي من با دقت گوش مي داد، گفت: من بازنشسته شده ام و به شهرداري و اعضاي شوراي شهر دسترسي ندارم.
به آقاي سبز گفتم: ما هم دسترسي نداريم فقط مي گوييم؛ ظاهرا گوش شنوايي هم نيست اگر هست اقدام عاجل مي كنند لحظه اي بعد از همديگر جدا شديم. دو روزي بعد نبش كوچه بن بست دانشگاه منتظر ايستاده بودم از انتهاي كوچه، ظاهرا براي حفر كابل به عرض نيم متر حاشيه كوچه را حفاري كرده بودند. يكي به سمت من آمد و گفت: من مامور شهرداري هستم . چه كسي اين حفاري را انجام مي دهد كه از شهرداري مجوز نگرفته! گفتم يقينا گرفته اند اگر شما دلسوز و گزارشگر شهرداري اين منطقه هستيد لطفا از نابساماني پياده روي اين قسمت از خيابان نامجو گزارشي تهيه كنيد كه چاله چوله هاي آن از هر معبر و گذر كوهستاني هم بدتر و سخت تر شده است. مامور شهرداري حرفي نزد و به انتهاي كوچه رفت تا مبدا اصلي حفاري را كشف و اطلاع رساني كند، تا اگر خلافي بوده، جريمه و نقره داغشان كنند كه درآمد سالانه شان بيشتر از سال گذشته رقم بخورد! اميدواريم ديگر مشكلات شهروندي را آقايان غمض عين بفرمايند كه اخذ جريمه، حلال مشكلات است.
منبع: روزنامه گلچین امروز
دیدگاهتان را بنویسید