پیمان برنجی

شمال ما: مهر ماه امسال از آسایشگاه سالمندانی در نیویورک برایم نوشت : پیمان عزیز…؛ در آخرین مراحل زندگی و سلامت، در خانه سالمندان بستری هستم. امید گذر از این مرحله را در خود می بینم، تا خدا چه خواهد.

 

بیاد استاد حسین اصلانی که درگذشت؛

یک؛

مهر ماه امسال از آسایشگاه سالمندانی در نیویورک برایم نوشت : «پیمان عزیز…؛ در آخرین مراحل زندگی و سلامت، در خانه سالمندان بستری هستم. امید گذر از این مرحله را در خود می بینم، تا خدا چه خواهد…، روزگار مدام، ایام بکام، پیروز و ماندگار…؛ حسین اصلانی» اما جسمش امان نداد و بخاطر عوارض فرسوده شدن کلیه پیوندی ش، هشتم بهمن ماه در همان آسایشگاه، در غربت درگذشت.

امید و نگاهش به زندگی تا روزهای آخر ِ عمر پر برکتش رشک برانگیز بود. آنجا در نیویورک به نوجوانان و جوانان و بزرگسالان درس پیانو وموسیقی می داد، علاوه بر تدریس موسیقی در دانشگاه و آهنگسازی.

زندگی پر جنب و جوشی داشت علیرغم سن و سال بالایش. با فضای مجازی بسیار آشنا بود و امورات روزانه و کاری اش را خیلی حرفه ای با اینترنت پیگیری می کرد وگاه حیرت زده ام می کرد از اینکه چه شور زیبایی در جانش شعله دارد از زندگی… .

بیا بار سفر بندیم از این دشت

دو؛

استاد ” حسین اصلانی”؛ موسیقی دان و آهنگساز معاصر، زاده ی یکی از توابع شهر رشت- شاقاجی – بود. زندگی پر فرازونشیبی داشت و ازخوش اقبالی ام بود که به واسطه دوستانی در نشر فرهنگ ایلیا و حوزه هنری گیلان منشا خیری درزندگی هنری اش  شدم و کتاب تاریخ شفاهی زندگی اش را با عنوان ” دوباره می نوازمت” نوشتم و خوشبختانه در زمان حیاتش این  کتاب منتشر شد. کتابی که با رنج نوشته شد. آخر سختی هایی که او در زندگی کشید را هیچ جا ندیده و نخوانده بودم و رنج زندگی ش را نوشتن، سخت بود.وقتی بار اول متن کتاب را برایش فرستادم تماس گرفت و بسیار خوشحال بود از اینکه صحبت هایش به چنین متنی تبدیل شده؛ حتی به شوخی گفت : «واقعا اینها را من گفتم؟!»

یک هفته ای پس ازآن روز، مسافری از دوستانش که راهی امریکا بود تماس گرفت و گفت : «از طرف استاد اصلانی امانتی دارید»؛ فکر کردم «سی دی» آثارش را برایم فرستاده؛ اما نه….، آن مسافر از کیفش پانصد دلارشمرد و گفت : «این را استاد برای شما فرستاده …؛ و من متعجب و نخواستم قبول کنم، اما با اصرار دوستش مجبور به قبولش شدم. با استاد تماس گرفتم و شاکی از کارشان؛ چون هیچ وقت اهل گرفتن چنین هدایایی نبودم آنهم بخاطر نوشتن؛ ولی گفت : «این عیدی من به توست…»؛ آخرهای اسفند ماه بود.

گویا از کتاب خیلی راضی بود ودریکی ازچندین و چند پیامش خطاب به من این را نوشت: ” …از کار درخشانت جانی دوباره گرفتم، دوباره می نوازمت…”

روزهای زیادی با هم از راه دور تلفنی گپ می زدیم و جدا از کار، مثل پدربزرگی که خیر نوه ی نداشته اش را بخواهد، نصیحت و راهنمایی ام می کرد… .

سه؛

به ارثیه  پدری اش بی اعتنا بود و آمده بود در زادگاهش با آن پول و اندوخته ای که خود داشت، دو مدرسه ساخته بود که یکی اش بنامش شد و یکی از خوشحالی های زندگی اش همین کار خیرخواهانه و بی ادعایش بود. هرچند سالها بعد  از ساخت آن دو مدرسه، در زندگی با مضیقه مالی مواجه شد و خانه بزرگش در نیویورک که بخاطر وام  برای ساخت مدرسه، در رهن بانکی در امریکا بود، مصادره شد و به او آپارتمانی کوچک هدیه دادند که در آن با همسرش به زندگی ادامه دهد بدون هیچ گونه مالکیتی.همسرش خانم «فیدابیت یاکوب» در یکی دو سال اخیر دچارآلزایمر شده بود و در آسایشگاهی دیگر در امریکا بستری بود و از عجایب روزگار، مرگ همسرش، یک هفته پس از مرگ خودش بود!

چهار؛

آهنگ ها و آرانژمان هایش برای برخی از آثار زنده یاد «محمد نوری» را خیلی دوست داشت و با غرور از آنها یاد می کرد و البته همیشه از مظالمی که به او در گذشته شده، با بی اعتنایی عبور می کرد. مثلا آن ترانه کالتِ ” بیا بار سفر بندیم از این دشت” با صدای محمد نوری و کلام اردلان سرفراز و آهنگ محمد سریر که در سالهای دور منتشر شد، از تنظیم های مدرن استاد حسین اصلانی در آن زمان بود. مقدمه ی اجرای اصلی این اثر را در ذهن خود بیاد آورید تا متوجه شوید کارستان او را دراین آهنگ و پیشرو بودنش را هم…

اما عجیب اینکه در هیچ کجا و هیچ منبعی نام او بعنوان تنظیم کننده این اثر قید نشده!

از این مظالم در حق موسیقی او بسیار اتفاق افتاده که شرحش بماند به وقتی دیگر.

پنج؛

موسیقی بی حضور ِ جسمانی ِ حسین اصلانی ادامه دارد و زندگی هم بی او به راهش ادامه خواهد داد و فقط افسوس است که بر دل ما به یادگار باقی مانَد از غیابش، هرچند که آواها و نواهایش تا همیشه ی این سرزمین جاری ست.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *