در میان انبوه جمعیت به سختی دور هم می نشینیم. به صداها گوش می کنم ؛صدای بچه ها،ضجه ها،*صدای به هم خوردن توپ های مرواری، بوی قابلمه های ولیمه در حیاط…
لحظه ای از نگاهم دورش نمی کنم، همه جا به دنبالش می گردم، تکیده و لاغر وسیه چرده است با نگاه هایی عمیق، به عمق درد سال های اسارت؛ تمایلی به حرف زدن ندارد.برخی خانواده هایشان تاب دوری و انتظار را نیاورده اند و از هم پاشیده اند.
روی دو زانویش نشسته و من فکر می کنم او خسته است؛ باید سرش را بر بالش خودش بگذارد و آرام بگیرد در خانه، در وطن…باید تمرین تحمل روزها جای خالی عزیزانش را کنار بگذارد و دوباره خود را در لهجه ها، صدای بازار ساغریسازان، صدای کبوترهای گلدسته بیابد، باید تمام آنچه لذت سالهای گذشته اش بود را، دوباره به یاد بیاورد.
کودکم! نپخته و ناکامل اما مغرور! می فهمم اینها که امروز بر دست ها و شانه های مردم به خانه های محقرشان باز می گردند به جستجوی چیزی ورای دغدغه های ساده و کودکانه ی من رفته اند که این چنین عزیز مانده اند.
می فهمم چیزی هست که هرگز سر تسلیم فرود نمی آورد.
* فروغ فرخزاد










دیدگاهتان را بنویسید