شمال ما؛
رفته بود برای تهیه گزارش، اما هر بار که سر بلند میکرد و چشمش به تابوت هاى روى هم چیده شده و مادران گریان مى افتاد، اشک انگار از ته قلب تا گوشه چشمانش مى جوشید.
به خودش گفت چت شده؟ تو که اینقدر نازک نارنجى نبودى؟
پیش از آن همیشه این صحنه ها را از تلویزیون دیده بود، بی اشک، بی بغض.انگار که همه اینها خیلی دور باشند.
اما حالا بغض رهایش نمی کرد. شاید از همان وقت که پسرش را مثل عروسکی پیچیده در پتوی آبی آوردند و نشانش دادند این قدر دل نازک شده بود. یا نه، حتی قبل از آن، از همان وقتهایی که با لگد زدن به جداره شکمش یادش می انداخت که اذیت شده و از پشت دستگاه تلکس بلندش می کرد تا کمی قدم بزند. حالا حتما یا سر کلاس نشسته یا توی حیاط مدرسه دنبال همکلاسی هایش می دود.
جمعیت تشییع کنندگان بیشتر و بیشتر می شد؛ زنها انگار فرزندان یا برادران خودشان در تابوت ها خفته بودند. بعضى شانه هایشان زیر چادر سیاه تکان مى خورد.
پیر زنى ایستاده بود کنار یکى از تابوتها. خواست برود و چند کلمه اى با او حرف بزند اما پایش جلو نمیرفت. زن با انگشتان استخوانی بلندش چنگ زده بود به پرچم و با دست دیگرش با مرثیه آهنگران سینه می زد.
«گویند یکی زان کشته ها به بدن سر نداشت / آن دیگری بی دست و پا به زمین سر گذاشت»
فکر کرد یعنی پیکرهای درون تابوتها هم همینطورند؟ بی سر، بدون دست و پا. اصلا بعد از این همه سال که زیر خاک مانده اند دیگر چیزی به جز استخوان نباید از آنها باقی مانده باشد.
لرزی از ستون فقرات تا جمجمه اش بالا رفت. هوای اهواز هیچ وقت آنقدر سرد نبود. صدای به هم خوردن دندانهایش را می شنید. معده اش آشوب بود. چشمش سیاهی رفت، حس کرد دارد از حال می رود.
پیر زن انگار فهمیده باشد دوید طرف او، زیر بغلش را گرفت که نیفتد.
-چت شد یوما؟ بشین بشین بذار حالت جا بیاد.
چادرش بوی گلاب می داد، همان گلابی که پاشیده بودند روی تابوتها و جمعیت.
تکیه داد به درخت کنار خیابان، با دست عرق سردی را که داشت می ریخت توی چشمهایش پاک کرد.
یکی نمی دانست از کجا لیوانی به دستش داد . پیرزن جرعه ای از مایع شیرین درون لیوان را به گلویش ریخت. شربت بیدمشک بود.
– بخور ننه بزار حالت جا بیاد. چیزی نیست من هم حبیب را که حامله بودم و با دست اشاره کرد به قاب عکس و چند لحظه همانطور خشکش زد.
شاید در آن لحظات به اولین بار که صورت پسرش را دید، فکر می کرد یا اولین قدم برداشتنهایش.
به خود که آمد با گوشه شال مشکی اشکش را خشک کرد و گفت: انگار همین دیروز بود…
و راه افتاد دنبال تریلی که تابوتها را با خود می برد.
منبع: همشهری
دیدگاهتان را بنویسید