شمال ما؛
فرشتگان چهارگوشه سفره ای را که به رنگِ آبی است گرفتند و آن را در چهار گوشه جهان پهن کردند. حالا مهمانان در دو نوبت، غروب گاهان و سحرگاهان کنارِ سفره می آیند وُ در چمدانِ شان یک جانماز است وُ یک تسبیح وُ یک شاخه گل یاس سفید.
از کودکی، هرسال من در بهار وُ تابستان وُ زمستان این مهمانان را دیده ام که چشمانِ شان تلالو دریا و لب هاشان ترنمِ باران دارد.
روزی در خُردسالی از مادربزرگم که برای سرسبزیِ شالی ها در خشک سالی، دعا می کرد، رازِ آن دریا وُ باران را پرسیدم. مادربزرگ دستم را گرفت وُ کناره پنجره بُرد و آبی یِ بلند را که شبها تاریک می شد نشانم داد. من بعدها دانستم که نامِ آن آسمان است.
اکنون در میانسالی می دانم که این مهمانانِ هرساله، سری سپرده به آسمان دارند و دلی که نبض آن در آبی های بالا می تپد.
امسال اما در آستانه سفره آبی، ناگهان باران بارید ومهمانان که هنوز در راه بودند، از چلچله هایی که آوازشان از آبهای اروند ، متبرک بود شنیدند که باید در غروب گاهان وُ سحر گاهان کنارِ سفره آبی، ۱۷۵ صلوات بفرستند…
دیدگاهتان را بنویسید