شمال ما؛ خبر را که شنیدم، از خانه زدم بیرون. زنگ زدم به «رسولِ رخشا»، تا مطمئن شوم، و شدم. با مرگِ سپانلو شوکهام نشدم و شدم. نشدم چون میدانستم، حالش خوب نیست، چند سالی بود که بیماری از پا انداخته بودش و چند روزِ گذشته هم که در بیمارستان بستری بود و دکتر هم اُمیدی نداشت دیگر.
شوکه شدم اما، چرا که سپانلو را همیشه حی و حاضر میپنداشتم و حتی هنوز هم، میپندارم. با مرگ نسبتی نداشت، سراسر عاشقِ زندگی بود، خودش میگفت. دلِ دیدنش را البته در چند ماه اخیر نداشتم، چهره اش تکیده شده بود و بدن اش رنجور. آنچه بدنِ ورزیده و چهره زیبای همیشگی اش روز به روز تحلیل می رفت.
مرثیه ندارم، در مرگِ او مرثیه کارساز نیست، مرثیه نوشتن هم به مذاقش خوش نمیآمد، شعرش هم ستایش زندگی بود، پس چرا مرثیه بنویسم؟ سپانلو مثل شعرهایش –که این را یک بار به خودش گفتم و خوشش آمد- بُرشی از زندگی بود، از میانهها آمده بود انگار، دُرُست وسطِ ماجرا وارده شده بود و وسطِ ماجرا هم از میانِ ما رفت. چه عُمری اما، پُر بار و خوش. هفتاد و پنج سال زندگیِ تمام، هفتاد و پنج سال که پنجاه و اندیاش در نوشتن گذشت و دیدن و یافتن. و آنچه سپانلو یافت، از بهترینهای ادبیاتِ معاصر ما بود، از آنچه نوشت، خواندیم و میخوانیم، چرا که شاعر همیشه زنده است، گیرم که جسم اش زیر خاک باشد، کلمه به کلمهاش اما، هنوز کار میکند.
نوشتنام میآید و نمیآید؛ باید بنویسم، چرا که باید دِینی را ادا کنم انگار، دِینی که حتی با نوشتن این مُختصر هم ادا نمیشود، آنچه از سپانلو آموختهام، ارزشش بیشتر از این هاست و لاجرم این چند کلمه ادای گوشهای از دِین من خواهد بود و باقی، میماند برای فرصتهای بعدی، که در یک فرصت، حقاش ادا نمیشود هرگز. نمیتوانم بنویسم اما، انگار بسته شده باشد زبانم. مهار زده باشد کسی، بر کلماتم. آن صدایِ گیرا را دیگر نخواهم شنید؟ چه حیف. سخت است، خیلی، سپانلو را نمیشد دوست نداشت، چه از دور و چه از نزدیک، نمیشد پای حرفش ننشست که راویِ صادقِ تاریخ معاصر بود –چقدر تاریخ را دوست داشت و چقدر تاریخ میخواند- و سخناش چه شیرین بود.
از سپانلو نمیشود گذشت، نمیتوانم بگذرم. هر جای ادبیات معاصر که دست بگذاریم، چارهای نداریم که از سپانلو یاد کنیم، چرا که یا در آن بازه حضور داشته و یا دربارهاش مطلبی و کتابی جدی نوشته است، فکرش را بکنید، آن حجم از آثار تحقیقاتی و پژوهشی، که هر کدامش برای یک نفر هم زیاد است، میتواند کارِ یک نفر باشد فقط؟ که بود، همهاش کارِ سپانلو بود، از «چهار شاعر آزادی» تا «بازآفرینی واقعیت»، از «نویسندگان پیشروی ایران» تا «هزار و یک شعر». همه و همه. کلی ترجمه و یادداشت پراکنده و از همه مهمتر، شعرهای یکه اش. شاعرِ منظومههای مهم، مگر فراموش شدنی است؟ شاعرِ تهران مگر خاموش میشود؟
نه، نمیتوانم نگویم که مفتخرم، مفتخرم به اینکه سعادتِ همصحبتی و همنشینی با سپانلو را، بارها داشتهام، نمیتوانم فخر نفروشم که با سپانلو همکلام شدهام، فخر فروختن هم دارد آخر. مهم بود سپانلو، عزیز بود سپانلو، و هنوز هم هست. یک بار با سیدعلی صالحی، که او هم عزیز است و بس دوست داشتنی، صحبت از سپانلو شد، جُملهای گفت سید که هنوز صدایش میپیچد در گوشم: «سپانلو از دو جهت برای ما عزیز است، خیلی عزیز. یکی به واسطه کارهای مهمی که در طول سالهای نوشتناش کرده و دیگر اینکه یادمان نرود، او یادگار غولهای دور اول ادبیات معاصر ماست». و چقدر راست میگفت سید، درکِ سپانلو، درکِ بخش مهمی از تاریخ ادبیات معاصر ماست، سپانلو خلاصهای بود از آنچه بر ما و پیشینیانِ ما رفته است. سپانلو زبان حال ما بود. یک بار از سپانلو پرسیدم، چرا از این خانه –خانه دوست داشتنی انتهای بن بستِ سرو- دل نمیکنید؟ گفت: «نمیتوانم، در این خانه شب و روز را با دوستانم میگذرانم، روح گلشیری و شاملو هنوز در این خانه حضور دارند». و راست میگفت، چقدر خاطره، چقدر زندگی.
شاید از همین حالا -که دیر است البته- باید به آنچه سپانلو نوشت بیشتر بیندیشیم، در آنچه نوشت دقیقتر شویم، دیر شده، اما باید دید و نوشت. همان طوری که خودش هرگز سختی را نشناخت و بیامان نوشت، اگر نگذاشتند شعر چاپ کند، رو به پژوهش بُرد، اگر آن هم نشد، ترجمه کرد و اگر انصاف داشته باشیم، باید اعتراف کنیم که دست روی هر کاری گذاشت، آن کار را به درستی به انجام رساند و بعضی کارهایش هم، یگانهاند و هیچ کم ندارند. حاصل عُمرش بیش از هفتاد کتاب است و این کارِ کمی نیست.
این افتخار را تا همیشه با خودم خواهم داشت که سپانلو از چند نوشته و چند مصاحبهام تعریف کرد و همیشه از صحبتهایی که با هم داشتیم راضی بود، اصلا خودستایی نیست اگر بگویم که نظر سپانلو برایم مهم بود و چقدر خوشحالم میکرد که از زبان خودش میشنیدم و یا دیگران میگفتند که از کارم تعریف کرده است، چقدر لذت داشت. سپانلو مظهرِ صداقت و شادمانی بود، هر دو با هم. اگر از مسئله ای می رنجید، به رویت می آورد، و دلیلش را هم می گفت: «می گویم تا در دلم نماند و به کدورت تبدیل شود».
نه، مرثیه نمینویسم، برای شاعری که عاشقِ زندگی بود، نباید مرثیه نوشت، همین خطابه تدفین کفایت میکند، از فردا همه چیز به حالتِ قبلیاش برمی گردد، سپانلو دیگر نیست، یعنی حضور جسمانی نبود، گرچه روحش در آنچه نوشته است، تا ابد به یادگار میماند، اما سپانلو نیست و ما باید در متنهایی که نوشته جستوجویش کنیم. فقط یک چیز میماند: بدجوری دلمان برای شما تنگ میشود آقای سپانلویِ خوب، بدجوری عمو سپان…
منبع: گیلان فردا
دیدگاهتان را بنویسید