شمال ما؛
سلام!
“حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند”
حال همه ی ما خوب است، بهار از راه رسیده است و همه جا را سرسبزی و طراوت پوشانیده است تا فقر و تنگ دستی و نداری کمتر به چشم بیاید!
حال همه ی ما خوب است
چرا که این جا سرزمین باغ های سبز چای و شالیزارهای زردی ست که بوی رسیدن شان هوش از سر هر مرد و زن غریبه ای می برد.
این جا سرزمین زنان روستایی، زنان تب دار باغ های چای و شالیزارهای زردی ست که تا روزهای به بار نشستن شان، روزها دغدغه تحمل و اضطراب باقی ست!
این جا سرزمین زنان آفتاب سوخته ی دشت های پژمردگی، زنان پر تحمل با پنجه هایی زمخت و تاول بسته حتا زمخت تر از دست های مردان خانه که ساقه های تیز و برنده ی برنج را با رنج دسته می کنند و با داس های یائسه و گام های گره خورده با گل و نمناکی صبح را تا شب زیر آفتاب داغ مرداد و شهریور تجربه می کنند و فکر این که با هجوم تمام گرفتاری ها علف های هرزه و خودرو نیز دوباره خواهند رویید؛ فکر این که بهای زندگی گاهی به قیمت خود زندگی ست؛ سخت آزارشان می دهد!
حال همه ی ما خوب است
حتی حال مردان بیکاری که ماه ها حقوق نگرفته اند تا چرخ کارخانه های نیمه جان شهر، همچنان لنگ لنگان بچرخد و دست های خالی شان، شرمندگی شان را روی سفره های خالی از سال ها پیش آغشته به بوی نفت، چند برابر نشان دهد!
حال همه ی ما خوب است
حتی اگر بچه ها دیگر خوب قد نمی کشند. حتا اگر دامن آن ها هم به فقر هرزه آلوده است و حیاط و باغچه و میوه های رنگ به رنگ فصل را تجربه نمی کنند!
حال همه ی ما خوب است
حتی اگر سال هاست همه ی کوچه های باریک و بلند آرزوهامان محکوم به بن بست است حتا اگر سال ها پشت چراغ های قرمز پی در پی زندگی توقف کرده ایم. حتی اگر مرگ پرنده ها کسی را آزار نمی دهد و دیگر کسی به مرگ ماهیان مسموم رودخانه های متعفن شهر نمی اندیشد همان رودخانه هایی که از سر بی اعتنایی مسوولین در خود فرو رفته اند و هیچ وقت دیگر به آب های زنده ی جهان نمی اندیشند!
این جا گاهی آن قدر هوا ابری و بارانی می شود که آدم از سیاهی و نداری گریه اش می گیرد! این جا آن قدر بی کاری و کسادی موج می زند که پوستت از شدت نداری ترک بر می دارد. باور کن تمام اطلسی های گلخانه های خارج شهر از بی توجهی خشکیده اند! این جا فکر می کنم گاهی دیگر هیچ کسی نگران شمعدانی های سوخته حیاط همسایه نیست!
جناب رئیس جمهور!
این جا سال هاست که صیادان با تورهای خالی و دست خالی، شرمنده به خانه بر می گردند دریا هم خساست می کند و نانجیب و نامهربان شده است!
حال همه ی ما خوب است
و خوب تر هم می شود وقتی روز آمدن تان به شهر، عابران خسته و نیازمند و امیدوار را می بینیم که به دیدارتان آمده اند و بعد از شما، دیدن خبابان های خالی و کفش های لنگه به لنگه ای که در پیاده روها و خیابان ها جا مانده اند! و نامه هایی که به دست تان نرسیده است و پاهایی که به اشتیاق دیدارتان، زیر چرخ خودروی حامل شما له می شود!
حال همه ما خوب است
مخصوصا حال این روزهای من که از سر کنجکاوی پشت سر مردم راه می افتم و همیشه با همراهان رئیس جمهور هر دوره ای اشتباه گرفته می شوم؛ این را از تعدد نامه هایی که به دستم می دهند تا به دست شما برسانم می توان فهمید!
تا یادم نرفته دوباره بگویم
حال همه ی ما خوب است
اما ببخشید اگر شهرما قیافه اش مثل قیافه ی کلان شهرهای دیگر نیست؛ آخر شما نمی دانید اینجا اعضای شورایش همیشه با هم دعوا و سالی چند بار شهردار عوض می کنند!
حال همه ی ما خوب است
و ببخشید اگر، نه مطالباتی داشتم نه گفتن خیر مقدم را مثل سایرهمشهری هایم بلد بودم
از نو برایتان می نویسم
حال همه ی ما خوب است
اما شما باور نکن!
دیدگاهتان را بنویسید