نيره حسيني

شمال ما: بی شمار نام از زبان قلم می افتد… بی‌شمار خورشید واژه خاموش می شود… بی شمار ماه می گیرد… بی شمار، بی‌شماری های من… بی شمار لحظه در یک آن می تپد… بی شمار غزل در یاد تو می جوشد… بی شمار مادر از راه تو عبور می کنند… راه‌ها را عطر تو تا آسمان وسعت داده… بی شمار ستاره از کهکشان نامت پرواز می کنند… بی شمار قلم از آسمان روی کاغذهای تشنه می نشیند… همه بی شماری ها در یک امید تنیده اند… همه بی‌شماری ها بر من می بارند با دمیدن نام تو… فاطمه(س)!

هزاران و هزاران هزاره می گذرد تا در گذر این تاریخ بلند از امتداد آواز ربانی عرش طرحی برای زندگی آدمیان درمیان افتد و قول خداوندی برای شکل گیری اسوه حسنه رنگ حیات بگیرد. راستی، ساعتی تأمل برای ره بردن به شیوه اسوه ای آسمانی آیا سهم ما از زندگی پرآشوب و شلوغ مان نیست؟ امروز که روز شکفتن لحظه ناب تاریخ اسلام است، لحظه شکوه تولد بهانه آفرینش، دقایقی را با هم به مرور شیوه فاطمی می نشینیم:

دقیقه اول: دختر اولین و بزرگ ترین شخصیت جامعه بود. آن هم این قدر محبوب. پدرش فدایش می شد. خواستگارها صف کشیدند، درخواست خود را به رسول ا…(ص) می‌گفتند. پیامبر(ص) چشم به نگاه فاطمه(س) دارند تا دریابند فاطمه(س) چه می خواهد. مرغ رضایت دختر بر شانه هیچ مرد عربی ننشست. تا علی(ع) آمد. بعدها رسول خدا (ص) فرمودند: اگر علی نبود، همتایی برای فاطمه(س) نبود.

هم تایی! یاد هزاران پرونده ای می افتم که از پیچ و خم دادگاه‌های خانواده این سو و آن سو می روند، گاهی در دست زنی جوان که تنها چند ماهی از زندگی مشترکش گذشته و گاهی در دست مردی که دست پشیمانی از زندگی اش بر پیشانی می‌کوبد و گاهی شاید در دست فرزندی که تلخ و پرشرم پابه پای مادر یا پدر می دود تا بند یک زندگی پاره شود. از دل این هزاران پرونده صدایی بلند به گوش می‌رسد: «از اول انتخابم اشتباه بود…!» بی هم تایی زنان و مردانی که یادشان رفت در شور و هیجان جوانی همسر برمی گزینند نه رفیق نیمه راه….

فاطمه(س)، اگر فاطمه است، از میان ناهمتایان کوتاه قدی که به شانه معرفت و مقامش نمی رسیدند، به انتظار نشست تا همتای ایمانی اش از راه برسد. پس می نویسم این قانون اصیل زندگی را از الگوی فاطمی: همتایی و کفویت. اگر همتا هم نباشیم بعد از این با تمسک به دامن فاطمه(س) می شود راه یکی شدن را انتخاب کنیم. می شود هر دو به آن نقطه بلند نگاه کنیم . آن جا که فاطمه(س) ایستاده است و درس زندگی را به آواز پرصلابت هستی سر می‌دهد. همسرم! اگر گمانمان این است که همتای هم نیستیم، می‌شود با انتخاب ادامه راه با نگاه به یک الگوی واحد به همتایی برسیم.

دقیقه دوم: چند نفری با پولی که از فروش وسایلی از علی(ع) فراهم شده بود، جهیزیه خریدند. دیدن دارد، جهیزیه دختر اولین شخصیت اسلام. چند تکهّ، ضروریات! همه آن چه فاطمه(س) با خویش می برد. وقتی نهج البلاغه می‌خواندم، زهد آشکار و خیره کننده علی(ع) که در واژه واژه آن می‌درخشید، حیرانم می کرد.

راستی اگر فاطمه(س) همراه مولا نبود، زهد عالم گیر علی(ع) چگونه بود؟ در خویش فرو می روم و از اسوه، سرمشق می گیرم… یعنی می شود؟ چقدر همه اطرافم را سنگ و چوب و کاغذ پر کرده؟! چقدر همه وجودم به ابزارها و وسایل پیوند خورده؟! چقدر … خیلی وقت است نفس نکشیده ام، فارغ از بندها و قفل‌ها. ساده زندگی کنم. ساده مثل بانوی آب. مگر نمی شود مثل فاطمه(س) شد؟… می خواهم ساده باشم. ساده زندگی کنم. از این پس، پدر! مادر! همسر! فرزند! با من باشید برای کمی فاطمی شدن. با هم قرار می گذاریم تا ضرورتی پیش نیامد، فریب رنگ ها و جلوه ها را نخوریم. راستی اگر تنها نباشم و شما خانواده من، همه چیز من، با من باشید، اگر همدل باشیم می‌شود به سوی فاطمی شدن رفت. موضوع ساده زیستی را باید متناسب با تربیت و شرایط خانوادگی سنجید باید ساده زیستی با توجه به توان روحی و روانی و وسع آدم باشد.

دقیقه سوم: عروس می برند به خانه علی. جشن گرفته، پیامبر…زنان آمده اند و مردان دویده اند. خجسته روزی است. جشن عروسی است. دور عروس را می گیرند دختران و زنان. ولی فاطمه(س)، دل در دل ندارد! دلش، نگاهش و انگار سکوتش جایی گره خورده… آن بینوایی که دیده بود… روز عروسی است و همراه عروس هیچ جز جامه عروسی نیست. درنگ نباید کرد. زنان را به کمک می گیرد. اگر همسر، علی(ع) است، روح فاطمه(س) را در می یابد. پس می شود از این لباس هم دل برید. لباس عروسی ارزانی آن بی نوای تهیدست…

مثل فاطمه یا مثل معصوم شدنی ممکن نیست. حرکت کردن به سمت اسوه درست است

آه، فاطمه! مثل تو بودن سخت است. مثل تو بودن جسارت می‌خواهد. مثل تو بودن همت می خواهد… مثل تو بودن، عظمت می خواهد… ولی چه کنم این همه اشتیاق را برای مثل تو شدن؟! راز همه بزرگی ات شاید همین باشد که به مال دنیا دل نبسته‌ای… پاره کن بند بسته دلم را به این کمتر از هیچ… نمی‌خواهم. آن چه از دنیا و مال دنیا بخواهد زندگی ام را درهم بپیچد و میان من و همسر و فرزندانم فاصله بگذارد. میان تو و علی(ع) حتی لباس عروسی ارزشی نداشت… میان من و همسرم…

دقیقه چهارم: غذا نخورده بود فاطمه(س)… آن چه در خانه بود به فرزندان داده بود و تازه علی(ع) پی برد، فاطمه(س) غذا نمی خورده! خنجر پرسش، زبان مولا را شکافت: پس چرا سکوت؟ زهراجان! گفتی: شرم دارم چیزی بخواهم که برای تأمین آن به سختی بیفتی…

فاطمه! نمی توانم از خجالت سرم را بالا نگه دارم. آن قدر از همسرم چیزها خواستم که نتوانست تهیه کند و آب حیا و شرم کاسه چشمش را پر کرد… ما پر از خواهش های باطلیم فاطمه(س)! زنی از مرد برای پیراهنی بیشتر قهر می کند و مردی برای آن که زنش خسته بود و غذایش را کمی کمتر و کمی… قهر می کند. می شکنم از حضورت فاطمه(س) و می خواهم به سویت راه بیفتم. آغاز می کنم…

دقیقه پنجم: صدا کردن هایت، خطاب هایت را برای زندگی ام می خواهم… اسوه سخن گفتنم باش، فاطمه(س)! خواندم مولا را، همسرت را صدا می زدی: اباالحسن و گاهی پسرعمو…

می فهمم عشق را و محبت را و احترام را … همسرم را در هم‌نشینی های محبت جوش خطاب محبت آمیز می کنم و در میان جمع و حضور دیگران حتما به او احترام می گذارم. چقدر این دقیقه پنجم را دوست دارم فاطمه! من مادرم و مادری ات را می خواهم ببینم. می بینم مهرت به بچه هایت چقدر می جوشد، حدیث کساء را که می خوانم نور چشم و میوه دل گفتن هایت به پسرت همه رونق مادری ام را می برد. از این پس بیشتر و بیشتر افشانه های مهر را بر زبانم می ریزم و فرزندانم را صدا می زنم.

دقیقه ششم: گفتند مرد نابینا آمد و تو در آن جوانی معرفت بخشت دویدی تا حجاب بگیری… گفتی او نمی بیند و من او را می بینم. گاهی فکر می کنم چقدر علی(ع) از این شور و شکوه همسری ات احساس خوش بختی داشته است.

دقیقه هفتم: نماز می خواندی و زمزمه های دعایت هوش فرزندان کوچکت را به بیداری می کشاند. صدایت اسم همه را به آسمان می فرستاد آن قدرکه حسن به کنجکاوی چرایی‌اش را پرسید و تو گفتی و زیبا گفتی… درسی برای امروز و فردا و فرداهای من. گفتی: اول همسایه بعد اهل خانه…

می دانی فاطمه(س)! می خواهم با عظمت تو پیمان ببندم که از این پس پیش از نگریستن به خودم اول به دیگران بنگرم و حقوق‌شان را پاس بدارم. سخت است ولی اگر کمک کنی که می‌کنی اول از همسر و فرزند و پدر و مادرم آغاز می کنم.

دقیقه هشتم: حیف نبود از آن دست های زلال که سنگ آسیاب می چرخاندند؟! آن قدر کار می کردی که همسرت هم به صدا در آمد، آن قدر که از رسول خدا راه چاره خواستید.

چقدر غافل بودم تا کنون. همیشه راحتی و آسایش را بیرون از خانه جست و جو می کردم. حالا که نگاه می کنم، می بینم چقدر در خانه بودن و به عشق خانواده کار کردن به من امید و انگیزه می‌بخشد. چقدر شیرین است فضای خانه ام! چقدر گرم است حریم زندگی ام! چقدر من برای بودن در این فضا انرژی دارم، فاطمه!

دقیقه نهم: شنیده ام زنی برای پرسیدن سؤالی دینی نزد تو آمد و آن قدر سؤال پرسید که خود خجالت کشید.

جواب تو فروتنی ام را به درگاه تو بیشتر می کند، اما تو که خود را از نامحرمان می پوشاندی، چگونه آن قدر اطلاعات داشتی که به راحتی پرسش ها را پاسخ دهی. این پرتو حضورت بیش از هر چیزی خیره کننده است.

دقیقه دهم: می گویند دست فرزندانت را در دست می گرفتی و آن روزهای تلخی که مهاجر و انصار از یاد برده بودند عهد و پیمان‌شان را با رسول خدا درکوچه های مدینه، در خانه به خانه را زدی تا حق ولی و حق همسرت را دوباره یادآوری کنی!

یک بانو این قدر آگاه به شرایط زمانه و تا این اندازه نزدیک و همدل با همسرش… چه خوب بود امروز! فاطمه! چه پربرکت بود این دقایق! انگار تازه دارم خودم را و نقش همسری ام را باز می یابم.

دقیقه یازدهم: رسول خدا از شوهرت پرسید: فاطمه را چگونه یافتی؟ گفت: بهترین یار و یاور برای اطاعت و بندگی خدا

تمام مرا از سؤال لبریز کرد تأمل امروز، فاطمه! من برای همسرم در چه امری یار و یاورم؟ اصلا یار و یاور هستم؟ ردّ گام هایت چه روشن است بانو! می خواهم راه بیفتم به سمت معرفت تو… به سمت پرتو اسوه ای تو… دستم را بگیر حضرت! تو یارم باشی، من یار همسرم خواهم ماند.

دقیقه دوازدهم: چشم هایم را می گشایم. از خواب سنگینی انگار بیدار شدم، خواب سال ها در خود فرو رفتن و بعد از این هزارها هزارها دقایق خواب چه بیداربخش بود یاد تو فاطمه(س)! روز مادر است به افتخار شکوه نام تو… می خواهم به پابوسی مادری بروم که مهر تو را در گوش جان من نواخت و مژده بیداری در دوازده دقیقه تأمل را بدهم…

 

منبع: روزنامه خراسان


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *