شمال ما؛
ماه گذشته برای وصول حقوق ماهیانه ام در یکی از بانکها که بسیاری از بازنشستگان در انتظار نوبت و بعضا ایستاده یا نشسته بودند با دریافت شماره نوبت در گوشه ای به تماشای مراجعه کنندگان بانک به نظاره ماندم، در همین حال و هوا یکی از دریافت کنندگان را با چند بسته اسکناس در گوشه ای از بانک در حال شمارش دیدم؛ او بعد از چند بار شمارش اسکناس ها، مقدار دریافتی اش را بدون کم و کسری دید.
لحظاتی بعدتر مشاهده کردم این شخص تمامی اسکناس های هزار تومانی وصولیاش را با حوصله هر چه بیشتر، مرتب روی هم می گذارد. فی المثل اگر اسکناسی به پشت بود آن را با آرامی برمی گرداند یا اگر اسکناسی وارونه بود آن را به رو برمی گرداند، این مرد آنگونه عمل می کرد تا تمامی تصاویر اسکناس در یک سمت و سو قرار بگیرند؛ حرکت و عملش که بسیار دقیق می نمود برای هر بیننده ای این تصور را به وجود می آورد که شاید گرفتار نوعی وسواس و یا اینکه می خواهد با این ترفند برای رفع بیکاری اش وقت کشی کند!
وقتی شماره نوبتم را با شماره اعلام شده روی تابلوی انتظار داخل بانک چک کردم با یک حساب سرانگشتی دریافتم حداقل باید نیم ساعت دیگر به انتظار وصول پول بایستم؛ این بود که خودم را به آرامی نزد آن مرد رساندم و بعد از ادای احترام به وی گفتم، جسارت نباشد می خواهم از جنابعالی سوالی بپرسم، او در کمال خوشرویی گفت: اگر پاسخش سخت نباشد چرا که نه!
گفتم: آدم فضولی نیستم لیکن بسیار کنجکاوم، من هم بازنشسته ام؛ این لحظات انتظار در بانک یکباره متوجه جنابعالی شدم که در کمال خونسردی با نوعی نوازش تمامی اسکناس های دریافتی و پولها را به گونهای مرتب می کردید که گویی زبانم لال گرفتار نوعی وسواس هستید؛ سوال بنده اینست چرا با اسکناس ها اینگونه عمل می کنید؟
مرد میانسال با تبسمی خاص گفت: خوشبختانه در نهایت سلامت، روزگار می گذرانم وقتی پایان هر ماه حقوق ماهیانه ام را وصول می کنم قبل از خروج از بانک آنها را بعد از شمارش دقیق، مرتب روی هم می گذارم، سپس همه پولها را به دو قسمت مساوی تقسیم می کنم و یک قسمت را با احتیاط در جیب کت و قسمتی دیگر را در جیب شلوارم قرار می دهم تا مبادا لطمه ای به اسکناس ها بخورد.
از وی پرسیدم، شغل شریفتان چی بود که گفت: مدرس دبیرستان بودم؛ گفتم چرا اینگونه عمل می کنید؟ گفت: حقوق بازنشستگی را به نرخ جوانی ام که در خدمت خانواده ها بودم به دست آوردم؛ پس حق این نیست که به این اسکناس های دریافتی ام بی احترامی کنم می دانید بچه که بودم مرحوم پدرم که آن زنده یاد هم معلم دبستانی بود، به من گفت: پسرم هرکس به پول بی حرمتی کند پول هم از او دوری می کند! پس اگر انسان به پول احترام بگذارد، در زندگی هیچوقت بی پول نمی ماند، از طرفی نگهداری و حفاظت پول و اسکناس ها یک وظیفه ملی است، چرا که برای تولید اسکناس بانک مرکزی هزینه های فراوانی را متحمل می شود و اگر اشخاص برای نگهداری اسکناس های خود از کیف پول استفاده کنند عمر اسکناسها طولانیتر می شود، اما بعضیها اسکناسها را به صورت مچاله در جیبشان قرار می دهند، بدیهی است با این عمل عمر اسکناس ها کمتر یا اکثرا پاره و معیوب می شوند؛ اگر مردم از اسکناس ها خوب نگهداری کنند چاپ آن دیرتر خواهد بود و با این روش هزینه های چاپ اسکناس کم و کمتر خواهد شد که به نفع مردم است.
گفتم: همینطور است که مرحوم پدرتان فرموده اند، متاسفانه درصد زیادی اینگونه عمل نمی کنند، بارها دیده شده که روی اسکناس یادداشت و یا شعر و خاطره می نویسند، اگر گوشه یا قسمتی از اسکناس پارگی داشته باشد توجهی به آن نمی کنند و این پارگی ها هر روز بیشتر و بالاخره اسکناس ها زود از گردونه خارج می شوند. وقتی این مطلب را گفتم او خندید و گفت: خوشبختانه این بار بین اسکناس هایم، پارگی ندیدم و اگر بود که نوار چسب همراه دارم و بعد نوار چسبی را نشانم داد که هر دو خندیدیم و او حین خنده گفت: یکبار که داشتم پول پارهای را در بانک با چسب مرمت می کردم، جوانی با طعنه به من گفت: بابابزرگ، پول عین چرک کف دست می مونه که با یک بار شستن از بین میره! پس اینقدر نازشو نکش یا شاید با نگهداری هر چه بیشتر آن می خواهی این پولها را برای وراثت نگهداری که موقع تقسیم به جان هم بیفتند؛ بابابزرگ دم را غنیمت است، برو با این پول هات حال کن که دنیا دو روزه!
لحظه ای که حرف جوان تمام شد، دستش را گرفتم و گفتم، جوان پول زیاد آسایش می اره، اما آرامش نم یاره، این پولها هم بادآورده نیست که با حال کردن به بادش بدم؛ این پولها را خوردن خروارها خاک و گچ خوردن در کلاس های درس بدست آوردم و خوب می دانم چه جوری خرجش کنم، برو مواظب خودت باش با حال کردن های امروز، فردایت را تباه نکنی! البته جوانک برای من شکلکی درآورد و با خنده از بانک خارج شد! به وی گفتم اگر این فرهنگ بین مردم جا بیفتد که به اسکناس ها بی احترامی نکنند اینجا میشه مدینه فاضله!
راستی سالها پیش یکی از روزها در تهران سوار تاکسی شدم وقتی حرکت زیبای راننده تاکسی را در ارتباط با دریافت اسکناس از مسافری دیدم، به او گفتم دستت درد نکند!
مرد میانسال از من پرسید راننده تاکسی چکار کرد که برای شما جذاب بود؟ گفتم: وقتی اسکناس پارهای را از مسافرش گرفت، اول گفت خدا برکت، بعد نوار چسبی که روی داشبرد ماشینش گذاشته بود را برداشت و با تبحر خاصی نوار چسب را به اندازه پارگی اسکناس با دندان جدا می کرد و حین رانندگی با احتیاط، اسکناس پاره را با چسب مرمت می کرد؛ در طول راه از او پرسیدم همیشه اینکار را انجام می دهید؟
گفت: من از اسکناس پاره غصه ام می گیرد، باور بفرمایید در طول یک ماه من دو حلقه از این نوار چسب را برای مرمت اسکناس های پاره مصرف می کنم.
آیا واقعا مردم نمی دانند که پول برکت زندگیه و نباید به اسکناس بی اعتنایی کرد؟! با حرف آن راننده تاکسی از آن به بعد همیشه خدا پول هایم را در کیف پولی نگهداری می کنم و وقت خرج کردن طرف مقابل فکر می کند اسکناس های من همگی اطو خورده هستند؛ خوشبختانه این زمانه عابر بانکها جای کیف پول را گرفته اند، یعنی با کارت عابر بانک آدمهای دوراندیش دیگر مایل نیستند پول نقد با خود حمل کنند؛ چرا که نگهداری پول نقد، خطرات بیشماری دارد از جمله گم کردن یا دزدیده شدن بوسیله جیب برهای ماهر!
مرد میانسال خواست چیزی بگوید که یکباره متوجه تابلوی انتظار بانک شدم که درست شماره نوبت من بود که با عذرخواهی از وی به سمت صندوق بانک برای وصول حقوقم رفتم و زمانی که برگشتم دیگر آن مرد را در بانک ندیدم و اینگونه شد که آن روز را یکی از روزهای خوب زندگی ام منظور کردم.
منبع: روزنامه سوال و جواب/ گیل خبر
دیدگاهتان را بنویسید