
بشارت به پیرزن ها
پیر زنی از اهل مدینه به خدمت پیامبر رسید و عرض کرد: «یا رسول الله! دعا کن که من هم به بهشت بروم.» رسول خدا (ص) به شوخی فرمود: «پیرزن ها به بهشت نمی روند.» البته منظور اصلی پیامبر آن بود که اهل بهشت همه جوان هستند و اگر کسی در حال پیری هم از دنیا برود، خدا اول او را جوان می کند و بعد به بهشت می برد. پیر زن که حقیقت گفته پیامبر را نفهمیده بود، ناراحت شد و شروع به گریه کرد.
رسول خدا (ص) لبخندی زد و برای دلداری پیرزن فرمود: «آیا سخن خداوند متعال را نشنیده ای که در (قرآن) می فرماید: «ما زنان بهشتی را بصورت خاصی آفریده ایم ( که به پیری و بیماری دچار نمی شوند) و آنها را دخترانی باکره قرار داده ایم.»
دل پیر زن از بشارت پیامبر (ص) آرام گرفته و امیدوارانه به خانه اش برگشت.
خواب آشفته
رسول خدا (ص) مشغول سخنرانی بود که مردی از میان جمعیت برخاست و گفت: «ای رسول خدا! من شب گذشته در خواب دیدم که گردنم را زدند و سرم افتاد. به دنبال سرم رفتم و آن را به جای خود بازگرداندم. تعبیر این خواب چیست؟»
پیامبر (ص) از شنیدن خواب عجیب و غریب مرد تبسمی کرد و چون می دانست این خواب آشفته تعبیری ندارد فرمود: «اگر شیطان با یکی از شما در خواب بازی کرد ( و صحنه های آشفته ای را در برابرتان مجسم ساخت) آن را برای مردم بازگو نکنید».
درد چشم و خرما
صهیب – یار با وفای پیامبر – از درد چشم به شدت رنج می برد و با آنکه می دانست خوردن خرمای تازه بر ناراحتی چشمش می افزاید، مشغول خوردن آن بود. رسول خدا (ص) که او را دید فرمود: «با آن که چشمت درد می کند آیا باز هم داری خرما می خوری؟!»
صهیب به شوخی عرض کرد: «ای رسول خدا! من با این طرف دهانم آن را می جوم و چشمم از آن طرف درد می کند.»
از پاسخ صهیب، لبخندی به زیبائی گلهای محمدی بر لبهای پیامبر (ص) نشست.
قصاص بوسه!
مردی به نام «خالد» زن جوانی را در کوچه های مدینه دید و از سر هوس و شهوت، به زور او را گرفت و بوسید. زن، ناراحت و خشمگین خدمت پیامبر رسید و به خاطر این ماجرا، از خالد شکایت کرد.
رسول خدا (ص) کسی را به دنبال خالد فرستاد. وقتی آمد، پیامبر حقیقت را از وی جویا شد. خالد به گناه خود اعتراف کرد و سپس گفت: «اگر زن می خواهد قصاص کند حرفی نیست، بیاید قصاص کند (و او هم مرا ببوسد.)»
از حرف خنده دار خالد، پیامبر و یارانش به خنده افتادند. آن گاه حضرت رو به خالد کرد و فرمود:«آیا دیگر این کار را نمی کنی؟» خالد عرض کرد: «نه، به خدا قسم دیگر این کار را نمی کنم ای رسول خدا» و به این تعهد، پیامبر خالد را بخشید.
بسم الله
مردی در حضور پیامبر (ص) مشغول خوردن غذا شد؛ اما از گفتن «بسم الله» غفلت کرد. وقتی آخرین لقمه غذا را به طرف دهان خود برد، به یاد آورد که «بسم الله» نگفته است. همان طور که لقمه غذا دستش بود گفت: «بسم الله، هم برای اول غذا و هم برای آخر غذا» و با این جمله، اشتباه خود را در ترک بسم الله جبران کرد.
رسول خدا (ص) که این کار عاقلانه را دید، لبخندی زد و فرمود: «شیطان همچنان با او می خورد (و شریک غذایش بود وقتی او «بسم الله» گفت و) خدا را یاد کرد، شیطان هر چه خورده بود بالا آورد.»
دیدگاهتان را بنویسید