mohammad.s

بشارت به پيرزن ها

پير زني از اهل مدينه به خدمت پيامبر رسيد و عرض كرد:‌ «يا رسول الله! دعا كن كه من هم به بهشت بروم.» رسول خدا (ص) به شوخي فرمود: «پيرزن ها به بهشت نمي روند.»‌ البته منظور اصلي پيامبر آن بود كه اهل بهشت همه جوان هستند و اگر كسي در حال پيري هم از دنيا برود‌،‌ خدا اول او را جوان مي كند و بعد به بهشت مي برد. پير زن كه حقيقت گفته پيامبر را نفهميده بود،‌ ناراحت شد و شروع به گريه كرد.

رسول خدا (ص) لبخندي زد و براي دلداري پيرزن فرمود: «آيا سخن خداوند متعال را نشنيده اي كه در (قرآن) مي فرمايد:‌ «ما زنان بهشتي را بصورت خاصي آفريده ايم ( كه به پيري و بيماري دچار نمي شوند) و آنها را دختراني باكره قرار داده ايم.»

دل پير زن از بشارت پيامبر (ص) آرام گرفته و اميدوارانه به خانه اش برگشت.

خواب آشفته

رسول خدا (ص) مشغول سخنراني بود كه مردي از ميان جمعيت برخاست و گفت: «اي رسول خدا! من شب گذشته در خواب ديدم كه گردنم را زدند و سرم افتاد. به دنبال سرم رفتم و آن را به جاي خود بازگرداندم. تعبير اين خواب چيست؟»

پيامبر (ص) از شنيدن خواب عجيب و غريب مرد تبسمي كرد و چون مي دانست اين خواب آشفته تعبيري ندارد فرمود: «اگر شيطان با يكي از شما در خواب بازي كرد ( و صحنه های آشفته اي را در برابرتان مجسم ساخت) آن را براي مردم بازگو نكنيد».

درد چشم و خرما

صهيب – يار با وفاي پيامبر – از درد چشم به شدت رنج مي برد و با آنكه مي دانست خوردن خرماي تازه بر ناراحتي چشمش مي افزايد، مشغول خوردن آن بود. رسول خدا (ص) كه او را ديد فرمود:‌ «با آن كه چشمت درد مي كند آيا باز هم داري خرما مي خوري؟!»

صهيب به شوخي عرض كرد: «اي رسول خدا! من با اين طرف دهانم آن را مي جوم و چشمم از آن طرف درد مي كند.»

از پاسخ صهيب،‌ لبخندي به زيبائي گلهاي محمدي بر لبهاي پيامبر (ص)‌ نشست.

قصاص بوسه!

مردي به نام «خالد» زن جواني را در كوچه هاي مدينه ديد و از سر هوس و شهوت،‌ به زور او را گرفت و بوسيد. زن، ناراحت و خشمگين خدمت پيامبر رسيد و به خاطر اين ماجرا،‌ از خالد شكايت كرد.

رسول خدا (ص) كسي را به دنبال خالد فرستاد. وقتي آمد،‌ پيامبر حقيقت را از وي جويا شد. خالد به گناه خود اعتراف كرد و سپس گفت: «اگر زن مي خواهد قصاص كند حرفي نيست، بيايد قصاص كند (و او هم مرا ببوسد.)»

از حرف خنده دار خالد، پيامبر و يارانش به خنده افتادند. آن گاه حضرت رو به خالد كرد و فرمود:‌«‌آيا ديگر اين كار را نمي كني؟» خالد عرض كرد: «نه، به خدا قسم ديگر اين كار را نمي كنم اي رسول خدا» و به اين تعهد، پيامبر خالد را بخشيد.

بسم الله

مردي در حضور پيامبر (ص) مشغول خوردن غذا شد؛ اما از گفتن «بسم الله» غفلت كرد. وقتي آخرين لقمه غذا را به طرف دهان خود برد، به ياد آورد كه «بسم الله» نگفته است. همان طور كه لقمه غذا دستش بود گفت: «بسم الله، هم براي اول غذا و هم براي آخر غذا» و با اين جمله،‌ اشتباه خود را در ترك بسم الله جبران كرد.

رسول خدا (ص) كه اين كار عاقلانه را ديد،‌ لبخندي زد و فرمود:‌ «شيطان همچنان با او مي خورد (و شريك غذايش بود وقتي او «بسم الله» گفت و) خدا را ياد كرد،‌ شيطان هر چه خورده بود بالا آورد.»


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *