شمال ما،
سرفه و اشک امان نمی دهند تا جمله هایش را کامل کند و من دلم می گیرد. نه اینکه آدم دردمند ندیده باشم یا از وجود انسان های اینچنینی و مصائب شان آگاه نباشم؛ دلم از خودم و آدم هایی می گیرد که دنیا را بر حاج احمد ها سخت و سخت تر می کنیم.
از لذت ایثار برای برخی تنها تحمل زنج مانده است. رنج های بی پایانی که هرگز پشت لذت جانبازی پنهان نماندند و گاهن چنان بر زندگی جانبازان گسترده اند که میراثی جز غم برایشان نمانده است. کاش تنها تحمل عوارض موج انفجار، شیمیایی و ترکش بود، قصه آنجا تلخ می شود که جانبازی شرمنده خانواده اش شود. درد تامین مخارج اولیه زندگی، دوا و دارو، هزینۀ عمل های جراحی متعدد و…
اگر بغض بگذارد، می گوید: «اوایل انقلاب کارمند شهرداری بودم، وضع مالی خوبی داشتم و به جز خرج خانواده، کمک خرج چند خانواده دیگر هم بودم. جوان، پرتلاش و البته ورزشکار… با آغاز جنگ تحمیلی فراخوانی برای جذب و اعزام نیروهای رزمی کار صادر شد و من برای دفاع از میهن اسلامی ام برای اعزام به تهران رفتم و پس از طی دوره های تخصصی به عنوان همرزم شهید چمران انتخاب و به منطقه اعزام شدم. 37 ماه تمام بدون حتا یک روز مرخصی، عاشقانه برای حفظ میهن ام در کنار شهید چمران، شهید همت، شهید صیاد شیرازی، حمزه فلاح و… جنگیدم و سپس با عوارض موج انفجار، شیمیایی و… به خانه برگشتم و با دردهای جدید دست و پنجه نرم کردم».
همسرش با صدایی غمگین از مشکلات زندگی که نه از بیماری خودش حرف می زند و من نمی دانم که به کدامیک گوش دهم. «دیابت دارم، خسته شده ام، بین این همه گرفتاری و بدبختی، هزینه های داروی من هم غوز بالاقوز شده است».
حاج احمد سرش را پایین می اندازد، سکوت می کند، صدای شاتر دوربینم حواسش را به من پرت می کند. می گوید: «نگران رسیدن بهار و فصل گرما هستم با شروع گرما، پوست صورت و سرم تاول می زند و وضعیت جسم ام بغرنج تر می شود. دعا می کنم که سرطان ریه کارم را تمام کند تا بیش از این شرمنده خانواده ام نباشم. فقط نگران آیندۀ همسر و فرزندم هستم تا الان که به پای من سوختند پس از من چگونه و با کدام پشتوانه زندگی خود را خواهند ساخت؟».
وقتی از زندگی روزمره خودش حرف می زند شرمنده می شود، شرمنده می شوم. دوست دارد زمین ترک بردارد، دوست دارم زمین ترک بردارد و من را ببلعد… آیا رواست کسی که سالهای جوانی اش را به دفاع عاشقانه از وجب وجب خاک سرزمین ما سپری کرده، اینچنین برای رفع مایحتاج زندگی اش، دوا و داروی درد بی درمان اش، برای 100 هزار تومان، 200 هزار تومان دستش را جلوی شهردار و مدیرکل و نماینده مجلس دراز کند؟
بغش می ترکد و صدای هق هق اش، همسرش را ناراحت می کند. هر دو سرشان را پایین می اندازند… «هرکاری در جبهه و برای حفظ کشورم کرده ام وظیفه بود. ادعایی ندارم، خواسته ای هم ندارم. اما دلم می سوزد از برخورد برخی همرزمانم و رفتار کسانی که امروز میز مدیریتشان را مدیون خون شهدا و ایثار جانبازان انقلاب هستند. دلم سوخت وقتی که برای رسیدگی به مشکلاتم نزد یکی از مدیران کل استان رفتم، چنان با من برخورد کرد که گویی با بیماری خطرناک و مسری طرف است. به خدا! درد من، درد موج انفجار و شیمیایی و ترکشهایی است که از زمان جنگ برایم به یادگار مانده است. به خدا! جذام، سل یا طاعون ندارم. درد من درد بی رحم جنگ است!».
نگاه کنجکاوم به اتاقِ سه، چهار متری و هال خالی از وسایل زندگی اش را که می بیند، دلگیر می گوید: اینجا را یکی از اقوام که دلش برای من و خانواده ام سوخته در اختیار ما قرار داده است. کوچک است و محقر… ببخشید». سرش را پایین می اندازد و به گل های رنگ و رو رفتۀ تشک دست دوز کف اتاق خیره می شود.
همسرش با صدایی آهسته می گوید: «می ترسم روزی این خانه را از ما پس بگیرند. می ترسم از عاقبت تنها پسر تازه دامادم، از شغلی که ندارد و سامانی که هنوز نگرفته است. می ترسم».
وقت خداحافظی، تا خم شوم پیشانی اش را ببوسم، دستم را در دستش می گیرد و می بوسد. دلم می لرزد… خدای من! گویا من انتخاب شده ام تا حرف بزنم، گله کنم، پیگیر مشکل یکی از هزاران حاج احمد ها شوم. اما چه بگویم؟ از درد عوارض موج انفجار، شیمیایی، ترکش؟ یا تحقیر و کم لطفی؟ یا شرمندگی نزد خانواده، دوست و دشمن؟ با که بگویم؟ با استاندار، فرماندار، مدیران کل بنیاد شهید، بهزیستی، کمیته امداد یا…؟
شرمسار از حاج احمد و همسر بردبارش خداحافظی می کنم و از آنها می خواهم تا برایم دعا کنند. خداوندا! از سر تقصیرات ما بگذر…
پی نوشت: “احمد رخشنده ابدی” جانباز شیمیایی دفاع مقدس است. وی در دهستان پیر بازار رشت به سختی و بدون هیچگونه حمایت مالی و معنوی در شرایط غیرقابل تحملی روزگار می گذراند. تاکنون رسانه های مختلف گیلان به زندگی این ایثارگر گرانقدر پرداخته اند اما چه کنیم که گوش ما نمی شنود و چشم ما نمی بیند. این روزها دل حاج احمد به عکس ها و خاطرات سالهای اول جنگ تحمیلی و حضورش در عملیات کربلای چهار، پنج و همچنین آزاد سازی خرمشهر خوش است و نگاهش به در… عاشقان خدمت! یا علی.
سلام بر همه عزیزانی که رفتند تا ما بمانیم جان دادند تا جانی سالم در بدن داشته باشیم آیا اکنون که در رفاه و امنیت هستیم نباید قدردان این بزرگواران باشیم بنده خودم فرزند یک رزمنده و جانباز هستم و واقعا شرمنده و متاسفم از چنیین وضع نابسامانی که این جانباز عزیز دارد در این امتحان الهی همه مردود شدند اولا مسئولین مربوط که با جانفشانی این عزیزان به جایی رسیدند آیا این نعمت امنیت را که الان داریم نباید قدردان این زحمات این بزرگواران باشیم…؟ از روز قیامت بترسیم که نزدیک است.
واقعاً که ………………! از دست این مسولان چه میکشیم فقط و فقط عشق مدیریت دارند
متآسفم… اصلاً باورم نمیشه! کجاست این بیداری وجدان ما! به ما هم میشه گفت مسلمان؟پیرو ائمه اطهار؟اصلاً برای چه هشت سال جنگیدیم؟ پس این همه تشکیلات:بنیادشهیدوامورایثارگر،کمیته امداد،بهزیستی برای چه شکل گرفتند؟ برای چه کاری از بیت المال حقوق میگیرند؟
باز باید این دردهای رنج آور رااز پایگاهای خبری بشنوییم؟
چرا خودتا ناراحت میکینی ودلمونو به درد به قول حامد زمانی” سازمان ملل کیلوی چند؟” جانباز کی هست! رزمنده کی هست! جنگ که تمام شده! ووووو………این دنیا دنیای گذرانه وا بده داداش