شمال ما: دلنوشته یک امدادگر هلال احمر از آنچه در هفته هلال احمر نمیگویند:
سالهاست که لباس هلال احمر تنمه. سالهاست که وقتی بقیه میرن، من میمونم. وقتی جادهها بستهست، وقتی باران بند نمیاد، وقتی خانوادهام نگرانمن، من توی ماشین امدادم و دارم میرم.
این رو نه برای تعریف از خودم مینویسم، نه برای گله. مینویسم چون دیگه سکوت سخته.
یه چیزی این روزها توی ذهنم میچرخه که نمیتونم ازش رد بشم. اسم بعضیها همیشه توی ابلاغهای مأموریتیه. نه به خاطر آمادگی بیشتر، نه به خاطر تجربه بالاتر. فقط به خاطر اینکه به کسی وصلن. و اسم بعضیهای دیگه، با همه حضور و تجربهشون، کمتر میاد. خیلی کمتر.
این یعنی چی؟ یعنی آخر ماه، دریافتیها فرق دارن. نه بر اساس اینکه کی بیشتر در سرما و باران بوده، بلکه بر اساس اینکه کی به کی وصله.
میدونم که این حرفها راحت نیست. میدونم که شاید کسی بپرسه چرا الان؟ جواب سادهست؛ هفته هلال احمره. همه دارن از فداکاری امدادگران مینویسن. منم مینویسم، ولی از اون روی دیگه سکه.
از مدیرعامل هلال احمر گیلان، به عنوان یک امدادگرانتظار دارم که بدونه زیر دستش چی میگذره. مدیر نمیتونه فقط پشت آمار و گزارشهای رسمی بایسته. مدیر باید بدونه که وقتی ابلاغ مأموریتی برای کسی صادر میشه که نه میاد و نه حضور داره، این بیعدالتیه.
هلال احمر به امدادگراش زندهست. نه به تابلوها، نه به مراسمها، نه به جلسات بی حاصل، نه به هفتههای تقدیر. اگه امدادگر احساس کنه که زحمتش دیده نمیشه، اگه حس کنه که میدان رفتن و نرفتن فرقی نمیکنه، اون روز هلال احمر از درون خالی میشه.
من هنوز لباسمو میپوشم. هنوز میرم. ولی این سکوت دیگه از من برنمیاد.
دیدگاهتان را بنویسید