شمال ما: از همان روزهایی که رشید غفاری لباس سبز جنگلبانان را پوشید، زندگیاش گره خورد به خطر، تهدید و دشمنی غارتگران جنگل…
شمال ما: کابوس جنگل از سحرگاه ۱۶ شهریور سال ۱۳۸۱ آغاز شد؛ شبی که هنوز هم ربابه و دختراناش با صدای شلیکهای آن از خواب میپرند. خانه آنان در نیمهشب روستای قلعهبین تالش در سکوتی سنگین فرو رفته بود. رشید، جنگلبانی که سالها برای حفاظت از جنگلهای گیلان با قاچاقچیان چوب جنگیده بود، آخرین یادداشتهای روزانهاش را در دفترچه آبیرنگ خود ثبت میکرد تا به بستر برود اما آن شب برای رشید صبح نشد و خون به راه افتاد.
چند ساعت قبل از آن، دو موتورسوار ناشناس جلوی خانه آمده بودند و سراغ رشید را گرفته بودند. نگاه مشکوک آنان، دل فاطمه، دختر بزرگ خانواده را لرزانده بود. وقتی ماجرا را برای پدر گفت، رشید سرفهای کرد و چیزی نگفت. مثل همیشه دلاش پر از حرف بود، اما لبهایش بسته. او مردی نبود که ترس و نگرانی را به خانوادهاش منتقل کند.
ساعت سه بامداد ضربهای به در آنها خورد. ربابه همسر رشید با چشمهای خوابآلود بلند شد. کسی از پشت در جواب او را نمیداد، اما دستگیره در را به شدت حرکت میدادند. رشید از جا برخاست و قبل از آنکه فرصت کند نگاهی به همسر و دخترانش بیندازد، به رگبار گلوله بسته شد. ربابه فقط توانست فریاد کوتاه شوهرش را بشنود. خون دیوارها را رنگین کرد و رشید روی زمین افتاد.
«بالاخره زد… زد.» این آخرین جملهای بود که رشید با صدایی بریده به زبان آورد. ربابه میگوید: «هنوز آن لحظه را فراموش نکردهام؛ دستانش را گرفته بودم، سرش روی زانویم بود، اما دیگر هیچکاری از من برنمیآمد».
رشید غفاری، ۲۴ ساله بود که از خطبهسرای لیسار به قلعهبین آمد، عاشق شد و با ربابه ازدواج کرد. ابتدا کشاورزی میکرد اما بعد به جنگلبانی پیوست.
از همان روزهایی که لباس سبز جنگلبانان را پوشید، زندگیاش گره خورد به خطر، تهدید و دشمنی کسانی که سودشان در قطع درختان و غارت جنگل بود.
همکارانش میگویند رشید بارها کتک خورد، حتی یکبار قاچاقچیان او را دزدیدند و در ماشین حسابی کتک زدند. هدف آنان مشخص بود میخواستند او چشمش را روی تخلفها ببندد. اما رشید تسلیم نشد. رشوه نمیگرفت، حتی حاضر نبود هدیهای ساده مثل چند کیلو پنیر را بپذیرد. «میخواهند من را نمکگیر کنند»؛ این جمله را بارها به خانوادهاش گفته بود.
دفترچه آبیرنگ رشید حالا تنها سند سالهای مقاومت اوست. پر از اسامی، نشانیها و گزارش تخلفها. اسمهایی که بارها تکرار شدهاند: قاچاقچیان، زمینخواران، متجاوزان به جنگل. آن دفترچه مثل نقشهای است از دشمنانی که رشید داشت؛ دشمنانی که بالاخره دستشان به خون او آغشته شد.
اما ۲۳ سال پس از آن شبی که گلولهها بدن رشید را دریدند، پرونده قتل او هنوز بلاتکلیف است. چند مظنون بازداشت شدند؛ نامهایی مثل فداعلی، داریوش، اشکبوس و شهرام در پرونده آمد و رفت. حتی نامهای بینامونشان نشانی تفنگ جنایت را فاش کرد و همانطور هم شد؛ اسلحه پیدا شد. اما نتیجه چه؟ هیچ. همه مظنونها آزادند و خانواده غفاری همچنان چشمبهراه اجرای عدالت و آرامش.
ربابه میگوید: «ما شناسایی قاتل را میخواهیم. ما فقط میخواهیم بدانیم چه کسی و چرا رشید را از ما گرفت». دختران رشید هم میگویند: «پدرمان برای حفاظت از جنگل جان داد. چرا بنیاد شهید او را شهید نمیداند؟ چرا باید احساس کنیم رشید فدای هیچ شد؟ چرا قاتل یا قاتلان او باید آزاد باشند و به سزای اعمال خود نرسند؟».
اهالی قلعهبین هنوز دیوار خانه رشید را به یاد دارند؛ دیواری که لکههای خونش پاک شد اما سه سوراخ گلوله همچنان باقی مانده است. برای آنها رشید نه فقط یک جنگلبان، بلکه نماد ایستادگی در برابر قاچاقچیانی بود که جنگل را میبلعیدند. اهالی این روستا از رشید غفاری به نیکی یاد میکنند و خود را مدیون ایثار و فداکاری او و امثال او میدانند.
امروز، خاطره رشید با چند عکس روی طاقچه اتاق خانهاش، دفترچهای پر از اسامی و یک جمله آخر زنده است: «بالاخره زد… زد». جملهای که مثل خوره روح ربابه و دخترانش را میجود و مثل زخمی کهنه هنوز هم چرکین و سرباز مانده است.
کاش پرونده او به سرانجام برسد و با جاری شدن عدالت، همسر و دختران داغدارش به آرامش برسند.
دیدگاهتان را بنویسید