علی رمضانی کینچاه

شمال ما؛

 

«کوچ… اتفاق عجیبیه؛ ما اون طرف غریبیم، چون اون دنیا اصلا دنیای ما نیست، از اول هم نبوده… ولی مشکل اصلی اینه که این طرف هم غریبیم، چون اکثر دوستان، آشنایان و حتی نزدیک‌ترین آدم‌های کنارمون مهاجرت کردن. دیگه وقتی تو این خیابون‌ها راه می‌ریم، انگار تنهاییم… مهاجرت به هر شکلش اتفاق عجیبیه». این‌ پیام را «هامون رسولی» آهنگساز، نوازنده و بازیگر گیلانی پس از مطالعه نقد نمایش «افسانه کوچ» در صفحه اینستاگرام پایگاه خبری تحلیلی «شمال ما» به صورت خصوصی برای ما فرستاده است.

هامون رسولی؛ عکس از کِمیل عظیمی

او را از دور می‌شناسم؛ بارها نام و عکسش را در پوسترهای کنسرت‌تئاتر «آرش عشقی» دیده‌ام. اما او مرا نمی‌شناسد؛ بی‌گمان در لحظه‌ای که این جملات را می‌نوشت تا برای ما بفرستد نمی‌دانست چه کسی، جوان یا پیر، مرد یا زن این پیام را می‌خواند. حتی نمی‌دانست که مخاطب ناشناسش تجربه و یا دریافت درستی از این پیام دارد یا نه…

این پیام بهانه‌ای برای نگارش این یادداشت است تا شاید آرام‌بخشی مقطعی برای درد عمیق جدایی که بر عوامل نمایش افسانه کوچ سایه‌ گسترده، باشد و البته تلنگری بر پیکر کرخت و وجدان به‌خواب‌زده تصمیم‌سازان از مردم بهتر.

کوچنده‌‌ای که پای رفتن و وامانده‌ای که نای ماندن ندارد، خسته، عصبانی و اندوهگین است؛ گویی جهانی تاریک اما پُر در انتظار کوچنده‌ و کشوری روشن اما تهی میراث وامانده است. هنگامی که «جا»، جبر گیتا، مسئله هنرمند می‌شود؛ رفته، از خود می‌پرسد «این‌جا چه می‌کنم؟» و مانده، پاسخی برای سوال خود «این‌جا چه کنم؟» ندارد. وقتی رفتن و ماندن با دردی طاقت‌فرسا آمیخته است ناچاری جولان می‌دهد و قربانی می‌گیرد. این اجبار برای هنرمند (رفته یا مانده) مرگ است و گاه تولدی دوباره.

هنرمند زنده به اندیشیدن و آفریدن، آنجا آزاد است اما نمی‌داند برای که کار کند و اینجا نمی‌تواند (نمی‌گذارند) که کار کند. اندیشیدن و کارنتوانستن در شهری که دیوارهایش هر روز بلندتر می‌شود و امید از پنجره‌هایش می‌گریزد، مرگ تدریجی هنرمند است.

در انتهای این مسیر برای کوچیده و وامانده، مرگ محتوم صبورانه در انتظار نشسته است. او بی‌تفاو‌ت‌ترین بازیگر غم‌نامه هنرمند گیلانی است؛ برایش چه فرق اگر هنرمندی در غربت بیرون بمیرد یا در قربت خانه؟ جوان بمیرد یا پیر؟ توانا و گویا بمیرد یا مستاصل و منزوی؟

جدایی به ناچاری، عمیق‌ترین شکل فقدان است؛ وقتی کوچیده و وامانده هر دو می‌دانند که بازنده این بازی‌‌اند. تا رسیدن به مرگ، دژمان در عمق وجودشان غلیان می‌کند.

 

علی رمضانی کینچاه

مدیرمسئول پایگاه خبری «شمال ما»


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *