شمال ما؛
اجرای «آرمین محتشمی» در مراسم افتتاحیه نمایشگاه نقاشی «سرگیجه» آثار نرگس امیرگل، روز جمعه ۱۷ اسفند در گالری کلهر رشت برگزار شد.
در این اجرا آرمین محتشمی مخاطبان خویش را در سفری کوتاه اما عمیق به ژرفنای رنج، اسارت، رهایی و خودکاوی با خود همراه کرد. نمایش با جعبهای فلزی که گویی نمادی از زندان، انزوا و شاید حتی رحم مادر بود آغاز شد و با گشودن قفل آن، بازیگری با جسم فرسوده و روانی پریشان پا به فضای اجرا گذاشت. پاهای بازیگر در ماسه فرو رفته بود که دفن شدن یا به نوعی اسارت در گذشته و یا توقف در مکان و حتی زمان را تداعی میکرد. چهره مخدوش بازیگر با یک چشم معیوب و بیرون زده و لبانی به هم دوخته فضایی برزخی میان مرگ و زندگی را به تصویر میکشید که با حرکات بدن و دستهای بازیگر، پیکرهای در شکنجه و عذاب را به نمایش میگذاشت.
در میانه نمایش، درست در زمانی که مخاطبان با بازیگر یکی شده بودند و درد و رنج بسیار بازیگر را بیواسطه بر تن و ذهن خود حس میکردند از حقیقتی پرده برداشته شد؛ بازیگر با فرو بردن دست در جراحت پهلوی چپ خود تکه کوچک آینهای خونآلود را خارج کرد تا شاید به نوعی روبرو شدن با تلخی یک واقعیت یا زخمی اجتماعی را روایت کند. آغشتن گونه به خون آینه همراه با موسیقی زیبای «امیر محمودی»، همزمان حس رهایی و تسلیم را تداعی میکرد و مخاطبان را در تعلیق فرو میبرد و با لایههای درونی این اجرا درگیر میساخت.
مکان ناکجا، زمان متوقف، مخاطبان معلق، بازیگر یک بار دیگر در جعبه فلزی نشست، سر در بدن فرو برد و نمایش با رسیدن به نقطه آغازین خود به پایان رسید؛ گویی این چرخه درد و اسارت ناگزیر را پایانی نیست.
آرمین محتشمی مرزهای هنر اجرا و دریافت مخاطب را به هم نزدیک کرد و با تلفیق هنرمندانه فرم و حرکت با احساس و عواطف، لایههای زیرین درد و سرگشتگی بشر روی این کره خاکی را به نمایش گذاشت و مخاطبان خود را به چالش بزرگ خودنگری دعوت کرد. آیا ما در جعبههای خود زندانی هستیم؟
قبل از اجرای آرمین محتشمی، هنگامی که جمعیت زیادی در حیاط گالری و داخل کوچه منتظر آغاز مراسم بودند؛ پرفورمنسی اجرا شد که نگارنده تا لحظه نگارش این یادداشت تصور میکرد اتفاقی واقعی است. مردی همراه با پیرمردی نشسته بر روی ویلچر وارد حیاط شد؛ پیرمرد پس از چند لحظه از صدای بلند و آزاردهندهای که به گوشش میرسید شکایت کرد و مدام از شنیدن صدایی گوشخراش ابراز ناراحتی میکرد و از حضار میپرسید که «صدا را میشنوید؟ چطور این صدا را نمیشنوید؟» و تکرار میکرد که «من دیوانه نیستم». در نهایت از مرد جوان خواست که آنجا را ترک کنند تا از شر صدا خلاص شود و به آرامش برسد.
این اجرا با تاکید بر مفاهیمی نظیر محدودیت، سالمندی، انزوا، تفاوت در ادراک و دریافت، گویی به تجربههای ذهنی و درونی انسانها اشاره داشت که ممکن است برای دیگران قابل درک نباشد و یا احساساتی که برای جامعه قابل فهم نیست و سبب میشود انسانها مورد قضاوت، بیتوجهی و حتی در مواقعی بیاحترامی و توهین قرار گیرند. در نهایت ترک حیاط نیز تسلیمشدن در برابر عدم درک دیگران و پذیرش انزوا را تداعی میکند و اینکه ما چقدر از مفاهیم مهم انسانی همچون همدلی، فهم متقابل و پذیرش برخی تفاوتهای شخصی همدیگر دور شدهایم.
دیدگاهتان را بنویسید