شمال ما؛
امیرمحمد خالقی، جوانی که از روستا به شهر آمده بود تا رویاهایش را برآورده کند، حالا دیگر بین ما نیست. اما این تراژدی تلخ، پرسشهای بسیاری را بی جواب گذاشته است؛ پرسشهایی که فراتر از این حادثهی تلخ، به لایههای ژرفتری از وضعیت کنونی جامعه ما پیوند خورده است. امیرمحمد آمده بود تا زندگی کند، یاد بگیرد و آینده اش را بسازد، اما این فرصت از او دریغ شد.
زمانی که جوانی از روستایی کوچک به شهری بزرگ مهاجرت میکند، تصمیم او را نمی توان صرفاً در عوامل و انگیزه های شخصی خلاصه کرد. این تصمیم، بخشی از یک جریان اجتماعی بزرگ تر است که در آن، نابرابریهای ساختاری، مهاجرت تحصیلی و امید به آینده به هم گره خوردهاند. همان امیدی که در لحظه ای بر باد رفت و شهری که قرار بود مکان رشد و ترقی او باشد، به قتلگاهش تبدیل شد. این همان تناقضی است که باید به آن اندیشید: چگونه جامعهای که علم و دانش را راه نجات معرفی میکند، در نهایت، حتی سادهترین حق؛ یعنی امنیت را از کسانی که به دنبال پیشرفت آمدهاند، دریغ میکند؟
قتل امیرمحمد خالقی را نمیتوان تنها به حادثهای ناگوار فروکاست. آنچه رخ داده است، در تار و پود مناسبات اجتماعی نهفته است و در شکاف فاحشی است که بین وعدههای دست نایافتنی پیشرفت و واقعیتهای بیرحمانهی زندگی روزمره وجود دارد. امیرمحمد محصول جامعهای بود که فرصتهای برابر را وعده میدهد، اما در عمل، بسیاری را در مسیرهایی پرخطر و ناپایدار رها میکند.
نظریهپردازان اجتماعی همواره بر این نکته تأکید کردهاند که خشونت، تنها نتیجهی یک کنش فردی نیست، بلکه محصول مناسبات متعدد اجتماعی، سیاسی و اقتصادی است. در جامعهای که تنشهای اقتصادی و اجتماعی روز به روز بیشتر و بیشتر میشوند، احساس ناامنی به وضعیتی عادی بدل میگردد. در این وضعیت، هنگامی که گروهی از افراد خود را از دستیابی به فرصت پیشرفت ناکام میبینند و راهی برای خروج از طردشدگی و تحقق اهدافشان نمی یابند، به اقدامات مجرمانه؛ غیرانسانی و خشونت آمیز دست می زنند. بنابراین، وقوع اشکال مختلف خشونت در جامعه را نمی توان تصادفی دانست، به بیان بهتر، خشونت بازتابی از ناکامیهای اجتماعیای است که امکان زندگی سالم و امن را در جامعه از بین برده است.
اما آنچه این تراژدی را تلختر میکند، درماندگی و سِرشدگی است که بهتدریج ما را اسیر می کند. گویی ما به شنیدن چنین خبرهایی عادت می کنیم. اما باید این پرسش رو مدام از خودمان بپرسیم که آیا مرگ یک انسان آن هم چنین دردناک و تراژیک، چگونه می تواند به پیگیری مطالبات مهم و حیاتی شهروندان همچون امنیت بینجامد؟ عادت کردن به فاجعه، بیانگر وجود بحرانی عمیقتر است: بحران فروپاشی اخلاقی و انسانی در نتیجه بروز مشکلات اقتصادی-اجتماعی بی شمار در جامعه.
اکنون پرسش این است که آیا جامعهای که در آن زندگی میکنیم، هنوز میتواند به جوانان خود امید بدهد؟
پاسخ به این پرسش، نیازمند تغییری اساسی در نگاه ما به وضعیت واقعی جامعه است. آنچه رخ داده است، پیامد یک لحظه یا عملکرد یک فرد نیست؛ بلکه نتیجه نابرابریها، نادیدهگرفتنها و شکافهایی است که در جامعه ریشه دوانده اند. تغییر بنیادین تنها زمانی ممکن خواهد بود که فجایع این چنینی را حوادثی مقطعی و زودگذر درنظر نگیریم، بلکه نشانه ای از بروز بحرانهای اجتماعی در سطح جامعه بدانیم؛ بحرانهایی که تنها با اصلاحات ساختاری کلان میتوان از آنها گذر کرد.
منبع: انجمن جامعه شناسی ایران
دیدگاهتان را بنویسید