علی عباس زاده

شمال ما؛

گارسیا مارکز در کتاب «عشق سال‌های وبا» می‌گوید: «باید دنیا را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفته‌ای تحویل دهی خواه با فرزندی خوب، خواه با باغچه‌ای سرسبز، خواه با اندکی بهبود شرایط اجتماعی و اینکه بدانی حتی فقط یک نفر با بودن تو ساده‌تر نفس کشیده است یعنی تو موفق شده‌ای!».

هنرمند کسی‌ست که با هنرش می‌خواهد چیزی در جهان خلق کند و به‌قول گارسیا مارکز جهان را بهتر از آنچه تحویل گرفته تحویل دهد. او برای آیندگان این کار را می‌کند و این آینده است که نشان می‌دهد چقدر موفق بوده.

آنچه که از یک هنرمند به‌جا می‌ماند خلق اثر یا آثار ملموس اوست اما آنچه او را جاودانه می‌کند اثر ناملموس او در میان مردمانش است. میان جامعه یا حتی جوامع. چیزی به‌نام رفتار، گفتار و کردار. جایی که می‌تواند با هر کدام ازاین‌ها ورای هنرش، زبان حال و دل مردم باشد.

هنرمندان از هر طیف هنری با هنرهای‌شان است که ماندگار می‌شوند و چون از دل جامعه می‌آیند و هنرشان همین زندگی روزمره‌ی‌ خلایق است بیشتر در دل مردم جا می‌گیرند و جامعه کمی و کسری‌هایش را میان هنرهای این جماعت می‌یابند.

اما کم نبودند و نیستند هنرمندانی که ابتدای راه را درست رفتند، خیلی هم درست رفتند اما به یک‌باره و به هر دلیلی از مسیر خارج شدند و دیگر نشدند آن‌که باید می‌شدند و نماندند آنجا، در دل مردم.

حال ماجرای این دو هنرمند قدیمی و جدید گیلان ماست. اولی خاطره‌ساز چندین نسل و دوران طلایی تبلور موسیقی گیلان است و ‌زمانه‌ای که شعر و موسیقی فولک قوام می‌گرفت راه در دل مردم گیلک‌زبان باز کرد و رفت و بست نشست در دل‌ها.

«فرامرز دعایی» در اوج محبوبیت پشت سدی از تاریخ گیر کرد که موسیقی در آن به محاق رفت و میان محبوبیت مضاعف چنان غرق شد که آنچه نباید با خود می‌کرد، کرد. دوران گوشه‌نشینی و انزوای هنرمندانی چون دعایی در آن برهه زمانی می‌توانست هر ابرمردی را از پا برافکند و او یکی از آن ابرمردان موسیقی گیلان بود که از پا درآمد. مردی که هنوزم که هنوز است سر هر کوی و برزن، میان هر دالانِ پشت و جلو‌ی بازار‌های شهر و روستا زمزمه‌ی ترانه‌های جاودانش بر زبان‌ها جاری‌ست. دوران افولش طولانی بود اما ناگاه چون ققنوسی سر برآورد و دنبال محبوبیت از دست‌رفته‌ی خود شد. با همه‌ی سختی‌ها، کاستی‌ها و خودزنی‌هایی که با محبوبیت خود کرد اما به هر قیمتی نخواند. پای هر منبری نخواند. روی هر سنی نرفت.  مظلومانه زیر خاکستر خود ساخته ماند تا روزی بال و پر بگیرد. (به جبر معاش هر جا هم که خواند کرور کرور اسکناس بود که زیر پایش ریخته می‌شد).

ققنوس‌وار برخاست تا محبوبیت از دست رفته‌ی خود را بازیابد و چون سکوت خودخواسته را شکست دوباره شد همانی که باید می‌شد. همانی که مردم منتظرش بودند. پیر و فرتوت اما با خشی که گویی با روفتن غبار از روی شیشه خطی برجا بماند طنین صدایش کمی زخم برداشت اما همان بود و نوا و آهنگ همان. ترانه‌های جادویی که یک استان را می‌برد به دوران طلایی این مردم. دوران سادگی و عشق و وفا. دوران پس از طاعون‌های خانمان‌سوز و قبل از سال‌های وبا. وبایی به نام آلزایمر که همه مبتلابه جمعی آن هستیم. خوش باور و زود فراموش‌کار.

دومی اما، کم‌سن و سال‌تر، پر انرژی‌تر، چنان محکم شروع کرد که نوید ظهور یک هنرمند تمام عیار، یک هنرمندی که انگار در عنفوان جوانی رگ خواب مردم شالی و ساحل را می‌شناسد و می‌داند حال‌شان خوب نیست و با چه خوب می‌شود را می‌داد. در همان زمان آثار ماندگار و تو دل بروی خوبی خلق کرد، حتی فراتر از استان هم رفت و موسیقی نواحی دیگر را آزمود. در یک برهه و در اوج شکوفایی اما، رفت و برگشتی داشت به خارجه و پس از آن نشد آنچه باید می‌شد. گویی اتفاقاتی افتاد و مسائلی پیش آمد که کم‌کار شد و خلوت گزید و اکنون به لطف فضای مجازی تک آثاری صرف خالی نبودن عریضه عرضه می‌کند.

هر دو دنبال محبوبیت از دست رفته‌اند اما یکی با مظلومیت و دیگری بدون آن. و اگر نگویم معصومیت، این مظلومیت از دست رفته است که جایگاه‌شان را میان مردم تراز می‌کند. و این‌جاست که مسئله‌ی ماندن و نماندن بیشتر خودش را نشان می‌دهد. استعداد، آثار هنری، شرایط زمانی و موقعیت اجتماعی و در نهایت محبوبیت و شهرت برای هرکسی در یک پکیج قرار نمی‌گیرد و این هنر ناملموس آن هنرمند است که چگونه همه‌ی این‌ها را برای همیشه در صندوقچه‌ی زندگی هنری خود محافظت کند و خود را یک هنرمندِ ماندگارِ قابلِ احترام.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *