آرش فرزام‌صفت

شمال ما؛

از آخرین باری که دیدمش انگار کوچکتر شده بود. «عضدی» را می‌گویم. انگار صورتش زخم برداشته باشد. انگار از اینکه میزبان بازی دست دوم شده، شرمگین است، اما زورکی می‌خندد. شاید «آرناموس» نمی‌گذارد که یک دل سیر برای همه آن چیزهایی که از خودش و از رشت دریغ شده، گریه کند.

آفتـاب تنبـل آخرهای پاییــز رشت، گرمش نکرده بود. دلـش بازی بزرگ می‌خواست. از همان‌ها که چشم‌های مغرور تهرانی‌ها را به سمت خودش برگرداند و اشک را مهمانشان کند. چرا آن سالها، از باجه بلیط فروشی که قدم می‌زدیم، تا وقتی که سبزی خوشرنگ چمن را ببینیم، آنهمه طول می‌کشید؟!

چرا آن روزها، وقتی بلندگو اسم بازیکن‌ها را اعلام می‌کرد، صدای «شیره» تماشاگرها، تا بیمارستان توتونکاران می‌رفت و برمی‌گشت؟! چرا وقتی «ناصح» تو در می‌داد و «منصوری» گل می‌زد، انگار گوهررود یک آن می‌ایستاد و باغ محتشم از جا می‌پرید؟! آخرین باری که به ورزشگاه عضدی رفتم تابستان ۷۶ بود، جام خزر، به عشق آبی و ناصر حجازی رفته بودم و هنوز آنقدر بزرگ نشده بودم که «معرفت» را با «تعصب» تاخت بزنم.

توی دنیای سیاه و سفید دهه شصت، دنبال رنگها بودم و تصور نمی‌کردم، اسب خسته و خاکستری میانسالی اینقدر بیرنگ و لعاب از راه برسد. سپیدرود در بازی مار و پله سرنوشت، چندین بار بالا و پایین رفته، حتی یکبار تا خانه نود و نه رفته و نیش خورده. حالا دوباره از صفر شروع کرده و اگر تاسش به مهر بنشیند، قرار است از نردبان خوشبختی بالا برود.

امروز به دعوت هم کلاسی‌های دبیرستانم، نوید مهجانی و رادنی زیرک دیدار، بازی سپیدرود را دیدم. گل سوم را که سپیدرود با برگردان زد، پریدم بغل نوید مهجانیِ سپیدرودی پرسپولیسی بایرن مونیخی… انگار دو شاخه رودخانه شاهرود و قزل اوزن دوباره به هم پیوسته باشند… دنیا کوچک‌تر شد، کری‌های دوره دبیرستان شریعتی رنگ باخت. اشک عضدی درآمد… فکر کردم چقدر از عمرمان طی شد تا به این اشتراک زیبا برسیم.

معاون توسعه مدیریت و منابع استانداری گیلان


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *