
شمال ما: ناصر مسعودی ، خواننده و موسیقی دان ِپیشکسوت و یکی از سمبل های موسیقی ِ گیلان و مردی که نوای مخملین صدایش بیش از نیم قرن برای دل ِ مردم ِ این سرزمین،خاطره ساخته ، چند سالی است که به شهر زادگاهش بازگشته و در هوای آرام ِ رشت ما ، یک عاشقانه ی آرام را همراه با همسر ِ گرانقدرش نفس می کشد. این که چه بود و چه شد که این استاد ِ یگانه ، دل به سوال های من داد ، داستانی دیگر دارد… و اما روایت ِ زندگی ِ هنری ِ خالق ِ ترانه ی بی بدیل اله تی تی به قدر یک کتاب است و یک مقال نه… ،همکاری با استادان مطرح موسیقی ایران همچون : احمد عبادی ، مهدی خالدی ، حبیب الله بدیعی ، مرتضی حنانه ،محمودی خوانساری و… از او شخصیتی ویژه ساخته است .آنچه که در پی می خوانید فشرده ای ست از گفتگویم با استاد ناصر مسعودی، در سال ۸۹ …در روزهای آخر ِ اسفند …، در نیم روز روشن… ، وقتی بنفشه ها گل می دهند:
مدتی پیش در مطلبی می خواندم که گویا سبکی در آواز تهران قدیم وجود داشته بنام ” بیات تهران” و آنجا از شما ،آقای مسعودی” نام برده شده بود که به این سبک خوانده اید و این برایم عجیب بود!
بله… اصلا صفحه اش را دارم.
آخر یک گیلانی و رشتی چطور می شود که کوچه باغی تهران هم بتواند که بخواند؟
ببینید یک اصل در اینجا وجود دارد – به عنوان کوچکترین خواننده ی این دیار عرض می کنم – در زمان گذشته ما خیلی بودیم که اینطوری می خواندیم چون گویش شعر فارسی و فارسی خواندن یک اصل است در آواز خواندن . ما در آن زمان دو نفر بودیم که علاقه ی زیادی به فارسی خواندن داشتیم : من ونادر گلچین . نادر هم البته گیلکی خوانده با ارکسترش.
اطهری کرمانی – یکی از شعرای آن زمان – وقتی که من ” دیوانه ام ” را خواندم , آن برگ سبز معروف همراه با نوازندگی استاد ” احمد عبادی ” ؛ برایم پیغام فرستاد. من اصلا او را نمی شناختم.. پیغام داد که غزلی دارد به اسم ” قسم نامه ” و دوست دارد که من آن را بخوانم .که من این را با حسین صمدی ضبط کردم , البته آواز دیگری هم بود : رفتی ولی کجا که به دل جا گرفتی… که این را در برنامه گلها خواندم که البته از آن برنامه پخش نشد و صفحه اش به بازار امد که ” فرهنگ شریف” نوازنده اش بود .
بعد از اینها ” تورج نگهبان ” – خدابیامرز – مرا دید و گفت : مسعودی , ایرج یک آوازی خوانده بود , غزل بنا و نمی دانم بده آجر را…بده نیمه را…
ببینید خواندن ترانه های فارسی و یا آواز موسیقی سنتی اگر با گویش درست انجام شود , چون خیلی از هنرمندان ما فقط ” خوانده اند” ولی آنهایی که اهل ” فن ” هستند وقتی نکات ضعفی می گیرند از گویش اینها می گیرند. یکی از دلایل علاقه ی من به تاتر بکار بردن گویش درست گویش فارسی در تاتر بود و اصلا فن بیان یکی از امتحانات اولیه هنرپیشگان تاتر بود و هست.
لهجه هایی مثل : کردی یا گیلکی خیلی روی شعر فارسی آواز خوانده اند ؛ مثلا فرض کنید یک شعر حافظ را : – با لهجه ی مخلوط فارسی و گیلکی می خواند – حافظ خلوت نشین دوش به میخانه شد…های های های … کسی این را با لهجه بخواند آدم تب می کند! چون شما برای اینجا کهنمی خواهید بخوانید , برای یک ایران میخواهید بخوانید.
من از اول چند ترانه در رشت خواندم بعدا با ارکستری که درست کردیم آنجا هم کارهایمان گیلکی بود و گاهی فارسی . اولین آهنگ گیلکی مرا آقای ” اکبر پور ساخته بود : غم دارم غصه لاکوی…
من این آهنگ را زمانی خواندم که کار تاتر هم می کردم و بعد الظهر ها به ” پیس ” ها می رفتیم , آخر ما هنرپیشه هم بودیم. این آهنگ ها را جلوی سالن تاتر با بلندگو پخش می کردند و بعد همکاران که گیلکی خواندن مرا می شنیدند با تعجب می پرسیدند که تو مگر رشتی هستی !؟ چون گویش فارسی ام خوب بود و اصلا فکر نمی کردند که من بتوانم رشتی بخوانم , منهای نادر گلچین!
برای اینکه با ” گلچین ” خیلی کل کل میکردیم در همان زمانی که با هم در تاتر بودیم و رادیو.
سرپرست ارکستر ایشان آقای جنتی بود و سرپرست ارکستر من هم آقای غلامرضا امانی که آهنگ های بسیار زیبایی برایم ساخت . زمانی که رادیو رشت با فرستنده ی خیلی ضعیف افتتاح شد از تهران بخشنامه آمد و خواننده ها تقسیم شدند. بهر جهت گویش فارسی داشتن یعنی خواندن درست شعر. من وقتی تهران رفتم با ” بنفشه گل ” شروع کردم و یک سال , شاید هم بیشتر از آهنگ هایی که دوستان اهل موسیقی ام ساخته بودند استفاده و اجرا کردم البته خودم هم آهنگ می ساختم. بعدتر ” استاد احمد عبادی” که مدتی هم با من در تهران کار کرده بود برای من بصورت اختصاصی ترانه ساختند که در شورای موسیقی روی این بحث شد .
این قضیه ی ” تورج نگهبان ” را ادامه تمام نکردید ؟
بله به استودیو ” طنین ” رفتیم و اقای ” تورج نگهبان ” یک شعری به من داد و گفت این را ” بیات تهران ” بخوان , چون آن موقع ” مد ” بود.
و شما تجربه اش را نداشتید؟
چرا داشتم . کوچه باغی خواندن را من در رشت تجربه کرده بودم . مثلا با ورزشکاران به زورخانه می رفتم. برادر بزرگم ورزش کار بود و همراه خدابیامرز ” سید محمود فقیه زاده ” که رفیقش بود می رفتند زور خانه. من اینقدر عاشق صدای مرشد های زورخانه بودم که از آنها تقلید می کردم. اینها مال خیلی پیشتر از سال ۱۳۲۸ است. مال زمان بچگی و مدرسه ی ابتدایی . این چیزها انگار در خونم بود. یکی بود که در رشت بسیار خوب می خواند و اسمش صادق مرتضوی بود.. ” صادق ” جزو غزل خوان های خوب رشت بود. در ضمن دبیر تاریخ جغرافی هم بود.
ما به باغ محتشم می رفتیم و می خواندیم . اصلا من به وسیله ی صادق با خیلی از بچه های رشت آشنا شدم که صدایشان خوب بود. خیلی بودیم : حسین قرقانی , شادمند , رحیم و عنایت تحویلداری , یزدان پرست و…
من کارهایی را که بیرون خوانده بودم را به رادیو نمی بردم. مثلا من عربی خوانده ام , چیزی در حدود سی آهنگ چون ” باب” روز بود. در برنامه ی رادیویی ” شما و رادیو” مردم کارهای مرا درخواست می کردند. آرشیو رادیو هم به من میگفت این ها چیست که خوانده ای و هی مردم از ما می خواهند؟… بعد نوارش را می بردند و پخش می کردند.
برای من شاعران وترانه سرایان خوب و بزرگی ترانه ساختند . افرادی مثل : کریم فکور , سیمین بهبهانی , شاه زیدی , عبداله الفت , دکتر سرامی , مهدخت مخبر , مهدی پرنگ , رضا شمسا ، بامداد جویباری , تورج نگهبان و …
بیرون از رادیو در آن سالها آهنگ هایی مد بود که خیلی هم سنتی نبود . مثلا آهنگ مسافر که اجتماعی بود و مردم بسیار دوستش داشتند که حسین صمدی ساخته بود.
بله می گفتم غزل تورج نگهبان را رفتم آنجا خواندم : خوشم کز مال دنیا دلبر جانانه ای دارم / اگر چون شمع می سوزم به بر پروانه ای دارم/ بریا بزم یارم گر ندارم باده ای گلگون / درون سینه از خون جگر پیمانه ایی دارم…. این را در مایه ” بیات تهران ” خواندم. صفحه ی این کار خیلی طرفدار پیدا کرده بود. یک روز در ” شما و رادیو ” از من خواستند که بروم و ” بیات تهران ” بخوانم. مهدی سهیلی چند بیت شعر به من داد که خواندم. آنجا می خواستند مثل ” بنای ” ایرج یا که خانم دلکش هم خوانده بود در این مایه آوازی.
و عبدالعلی همایون…
بله ایشان جزو اولین هایی بودند که ” بیات تهران خوانده بود , منتها حال و هوای خودش را داشت . یکی از خصوصیات من این بود – چون خواندن را دوست داشتم – بدون اینکه بخواهم خط کشی کنم هر کاری را در حال و هوای خودش دوست داشتم انجام بدهم.
.
آقای مسعودی ! ما هنوز به ” بنفشه گل” رجوع میکنیم و هنوز این نوع آثار برای ما مطرح اند . بعد از انقلاب کمی اوضاع موسیقی بهم ریخت ولی چه اتفاقی افتاد که هنرمندان ما از هم دور شدند و روحیه ی جمع گرایی از بین رفت , یک روح جمعی ِ ویژه , یک مثلث هنری در آن زمان مطرح و پر رنگ بود که خیلی همدیگر را پوشش می دادید. اما بعد از انقلاب این اتفاق دیگر نیافتاد . من اکثر مصاحبه های اساتید موسیقی را که خوانده ام اشاره می کنند بخاطر مسایل و مشکلات موسیقی. در هر برهه ایی از زمان فضایی که برای عرصه ی کار ایجاد می شود نمایانگر تلاش هاست…این درست اما آیا آدم فلج می شود؟ یعنی در این سی سال هیچ کاری نمی کند؟ ما می بینیم در خلوت این آثار خلق میشوند .من چند وقت پیش متوجه شدم که یکی از کارهای چند سال اخیر خانم ” حمیرا ” که درآن سوی آبها هستند از استاد علی تجویدی است. خب دوباره بعد از سالها این دو زوج هنری با هم کار مشترک کردند. بنظرم ان اتفاق قدیمی افتاد و کار بسیار زیبا بود…
یادتان هست آن کار چی بود؟
ترانه ایی بود با این مضمون : وقتی که عشق میاد روزای غمگینی داره که نگو…
یعنی در آمریکا بود که ساخته شد؟
بله ، در آمریکا بود. می خواهم بگویم اگر باز هم آن جرقه اتفاق بیافتد ،کار زیبا خلق می شود. چرا این جرقه اتفاق نمی افتد همیشه ؟ ببینید شما که همدیگر را ملاقات می کنید. آهنگ می سازید. ترانه می نویسید. آواز می خوانید… پس چرا آن جرقه اتفاق نمی افتد؟ شما همان هنرمندی هستید که آن سابقه را در قدیم دارید. چه اتفاقی افتاد؟ از بعد سیاست و اجتماع نمی گویم . می خواهم به علت فقدان روح جمعی برسم .آن موقع قبل از انقلاب هم روشنفکران و هنرمندان معترض بودند البته وقتی پای حرف اشان بنشینی به قول مرحوم جلال مقدم که جایی از وی خوانده بودم که می گفت روشنفکر همیشه باید معترض باشد ( نقل به مضمون ) خب آن زمان معترض , الان هم به نوعی دیگر معترض . در آن وقت ها چه چیزهای نابی خلق و تولد می شد و الان هیچ
رنگ اعتراض ها با هم فرق می کند .در نشست هنرمندان کار جمعی و کار گروهی و همدلی باید باشد . شما یکی از رشته های ورزشی , هنری و یا ابداعی را به من نشان بدهید که آن حال و هوای تلفیق با هم را داشته باشد . مسئله فقط هنر موسیقی نیست . در نقاشی هم همین حالت است و یا در سایر رشته ها … و به زمان بستگی دارد . من فکر می کنم این آشفتگی ها به خاطر آن زمانی است که به وجود آمده و آن فرصت ها دیگر نیست . یعنی هر کسی کاری دارد دنبال کار خودش را بگیر و برود . آن هم نشینی ها مخصوصا در کارهای هنری اگر به وجود نیاید آن هم دلی کافی اگر نباشد آن جرقه اگر نزند که عشق است … عشق , آن اولین نگاه که جرقه زد اگر با درایت باشد یز زیبایی حاصل می دهد اگر نگاه گذرا نباشد یعنی بگوییم خیلی خوب است ولی خداحافظی نکنیم با آن . تعمق و فرصت و دقت در آن وجود داشته باشد یعنی شما به کسی که این کار را خلق کرده بها بدهید چون کار موسیقی کار احساسی است گکه با عشق همراه است . هنرمند با علاقه این کار را انجام داده است . البته من این را تنها منحصر به موسیقی نمی دانم .
هنرمندان موسیقی گیلان چرا نسبت به هم این همه دافعه دارند ؟
دل شکسته فراموش می شود آسان / به یاد جام ترک خورده کس نمی افتد / به رنگ و بوی دلم در هوس نمی افتد / نیاز گوشه نشینان به کس نمی افتد … از نودز پرنگ ، به هر جهت من نمی دانم حالا چرا شما زوم کرده ای روی موسیقی ؟ تئاتر ما کو ؟
آخر پیش اهل موسیقی نشسته ایم و انتظار این است که راجع به موسیقی حرف بزنیم .
جواب قشنگی بود . این جواب بسیار قانع کننده ای بود از جهت اینکه مار ا بکشانی به جواب … به عرضت برسانم که اساس کار در موسیقی فراهم نیست . اساس و مطلب و رئوس اش همان گرفتاری های مالی زندگی است ولی دل هامان که به هم پیوسته و نزدیک باشد می تواندان فضا به وجود بیاید . آن فضا باید باشد تا بتوانیم دور هم بنشینیم. من قبول دارم که جوان های ما در آن روزگار دیمی می زدند . اما جوان های امروز موسیقی همه اشان دنبال علم موسیقی رفته اند و تحصیلات دارند حالا این جوان باید بیاید در یک سالنی که گنجایش صد تا صد و پنجاه نفر را دارد ساز بزند …
تازه آن سالن هم مناسب موسیقی نیست .
یا باید در خانه اش برای خودش بزند . یا برود در کلاسی که کار می کند ساز بزند و نمی تواند خودش را هنرش را به مردم به طور درست عرضه کند . به همین دلیل آن دل گرمی برایش وجود ندارد در وهله ی اول . دوم اینکه اصل مطلب این است که آن همدلی وجود ندارد به قول معروف همدلی از همزبانی خوش تر است و واقعن همینطور است …
شما یک زمانی رقابت سالم و هنری داشتید با هم نسلان خودتان ولی الان رقابت نیست . بیشتر دشمنی است . چرا اینطوریست ؟ یعنی واقعا با هم دشمنی می کنند و در این فکر نیستند که فرصت زندگی کوتاه است . به قول احمد شاملو زمان بیشرمانه کوتاه است .
خب این چراها را شما که دست به قلم هستند و منقد شما خودتان بهتر می دانید که بالاخره اگر انگیزه ای وجود نداشته باشد که این جوری نمی شود باید دنبال ریشه اش گشت که دید چرا این جوری است .
دارید دست روی دست می گذارید و زمان هم دارد می گذرد و خواه ناخواه عصر غول های موسیقی بنا به طبیعت زندگی نابود می شود و به عنوان جایگزین هم تقریبا هیچ گزینه ای موجود نیست که پا جای پای شما گذاشته باشد . ما هنوز برایمان بنفشه گل مصداق است و یا مثلا جینگه جان مرحوم عاشورپوربرای ما مهم است . خب این ها یک روز تمام می شود و نسل ما می ماند .
اولا خواندن خیلی دیم شده . خیلی راحت شده . با این سیستم های جدید شما می توانید خیلی راحت با هر ایده و نظری بخواهی کاری عرضه کنی . کیبرد می خواهد و یک کامپیوتر و باقی قضایا حل می شود . کلمه به کلمه هر جا اشکال داشته باشی می توانی به هم وصل کنی . آن را حذف کنی و … این ها آن ذوق و لطافت را نمی تواند ایجاد کند . این چیزی است که شما مثلا کاری کرده ای ولی برای کجا ؟ برای کی ؟ و برای چه شرایطی ؟ خودت برای خودت نشستی …
یعنی شما کلا تکنولوژی را در موسیقی نفی می کنید ؟
من عاشق تکنولوژی هستم . ما خودمان از تکنولوژی بهره وری می کنیم .
آن زمان اگر یکی از افراد ارکستر اشتباه می زد همه از نو باید شروع می کردند . الان شما خیلی راحت می توانید آن را تصحیح کنید .
خب ببینید . این بخش خوب آن است . خوانندگی در آن زمان پدر ما را در می آورد . ما را بیچاره می کردند اگر من یک کلام سر ارکستر اشتباه می کردم بیست نفر آن جا نشسته بود و به من چشم غره می رفتند که چرا حواست را جمع نمی کنی؟ یک ویلن اگر کوک نبود آن های دیگر به او می پریدند . یا یک کلام شعر را اگر من اشتباه میخواندم باید دوباره می شنستند همان آهنگ و ملودی را می زدند که من آن را دوباره بخوانم و آن یک کلمه ی اشتباه را نمی توانستند حذف و تصحیح کنند . ادیت بود . قیچی می کردند ولی یک وضع خاصی داشت . خواندن حضوری بود . با ارکستر بود . جمعیتی بود . میکس اصلا نبود . الان خیلی راحت شده و تعداد مراکز انتشار موسیقی هم خیلی زیاد شده و در نتیجه دنبال آن هم نباید رفت . دنبال آن بخواهیم برویم به بن بست می رسیم . بزرگان موسیقی ما هم الان کارهایی که می کنند خیلی …
کار ویژه ای نیست ؟
خیلی کاری ویژه ای نیست . خودتان ناظرید و می بینید . کار می کنند ولی وقتی گوش می دهی می بینی شبیه کار سی سال پیش است . این تازه یک مسئله است . یا باید آن سی سال پیش را به طور کل کنار بگذاری که هیچ بعید نیست دو سه نسل بعد ما همین کار را بکنند یا آن ها را نشنیده بگیرند . یا اگر می خواهند از ان ها برداشت بکنند در آن حال و هوا و فضایی که خودشان دارند … گفت پای امید ما همه جا می خورد به سنگ / سری است در مجاذبه ی سنگ و پای لنگ … درست می آید می خورد روی پای ما . آن هم در چه زمانی ؟ در زمانی که همه چیز آشفته است .اینها چیزهایی نیست که بخواهیم کتمان کنیم . باید دراصل گفت تو اول بگو با کیان زیستی / پس آنگه بگویم که تو کیستی . من اول باید بدانم که کجا هستم . چه کاره ام . چی ام بعد بیایم بنشینم راجع به خود حرف بزنم . اول مکان و فضا و آن ادم هایی که برای من زحمت کشیدند و من برای دیگران زحمت کشیدم تا امروز . مردم که شوخی نیستند . ما واقعا عاشق مردمیم . شما هر مطلبی که می نویسی اگر یک منقد درست داشته باشی از ان لذت می بری . ولی اگر یک دشمن به جای منقد داشته باشی قلمت عوض می شود . سعی می کنی اول ببینی که آن دشمن چرا دشمن است . یا ندانسته دشمنی می کند یا دانسته دارد دشمنی می کند . آن حال و هوا نیست . دیگر آن ذوق و شوق نیست . بعد ما دیگر کار خودمان را کرده ایم . من به شخصه پنجاه سال خوانده ام . حالا دیگر من باید در گوشه ای بنشینم . شناسنامه دارم . کار دارم .آلبوم دارم . آرشیو دارم در سازمان رادیو و تلویزیون . کارهایی که کرده ام همه هست و معلوم است . بزرگ ترین موزیسین ها و شعرا و آهنگسازها به شهادت آرشیو صدا و سیما با من موسیقی خلق کرده اند که جزء افتخارات من است .
چرا آمدید رشت ؟
چرا آمدم رشت ؟ چرا من آنجا بودم با اینکه عاشق اینجا بودم ؟ گفتم که من کار فارسی می خواندم یک کاری کردم که تمام آنهایی که موسیقی شناس هستند مهر تایید رویش گذاشتند . حتی در یک روزگاری در تهران در شورای موسیقی بحث بود که مسعودی فقط گیلکی بخوان . من یادم می آید مرحودم بدیع زاده گفت یعنی چی آقا ؟ اگر این طوری باشد ویگن هم فقط باید ارمنی بخواند . یا فلان آقایی که آذربایجانی است فقط باید آذربایجانی بخواند . مگر اینکه یک اشکالی داشته باشد . یعنی نتواند کلام را برساند . معلوم باشد که این آقا دراد ادا در می آورد . آن فرق می کند ولی وقتی یک کسی دارد کاری را درست انجام میدهد , مرحوم ملاح خیلی قابل احترام بود و خیلی دوست اش داشتم . سر این جریان بارها جلوی من ایستاد . و حتی یادم می آید که در شورای موسیقی آهنگ مرا رد کرد . من نامه نوشتم و گفتم ببخشید ! دلیلی و اشکال کار مرا به من بگویید که چرا این آهنگ را رد کردید ؟ بعد من را دید و به من گفت می دانی که من صدایت را چقدر دوست دارم . گفتم شما محبت دارید و استاد من هستید در شورای موسیقی سمت بزرگی دارید . ولی من دلم میخواهد که کار غیر از محلی هم انجام بدهم و در کار خودمم هم موفقم . آن هایی که برای من موسیقی می سازند با جان و دل می سازند . مرحوم پیر نیا و بدیعی همیشه مرا تشویق می کردند . من این ده , پانزده برگ سبز را که خواندم اینها که همه اش ترانه های گیلکی نبود . شاخه گل و گل های صحرایی فرق می کرد . تازه توی همان شاخه گل هم دو سه تا ترانه ی فارسی دارم که ترانه هایش را مرحوم میر نقیبی ساخته بود اصلا هم دشمنی نبود .
نگفتید چرا آمدید رشت ؟
من عمل قلب کردم در حدود ده سال پیش . بعد از عمل دکتر گفت هوای تهران زیاد برایت خوب نیست . سعی کن اگر می توانی شمال زندگی کنی که سه سال است مستقیما اینجا زندگی می کنم .
حرف آخر؟
شرح این هجران و این خون جگر این زمان بگذار تا وقت دگر…
گفتگو: پیمان برنجی، منتشر شده در: خبر آزاد
دیدگاهتان را بنویسید