شمال ما؛
قبل از شروع بحث باید نکته مهمی را عرض کنم تا این یادداشت درگیر سوتفاهمات نشود. هدف این یادداشت برجسته کردن تقابل شهرها-روستاها و یا ارزشگذاری بر این دو فرهنگ نیست. این یادداشت صرفا اثبات مغفول ماندن عنصر «شهریت» در هنر گیلان است.
گیلان سابقه طولانی مدتی در شهرنشینی دارد. سه شهر رشت ، انزلی و لاهیجان از شهرهای قدیمی و مهم ایران بوده اند. انزلی همواره بزرگ ترین بندر شمال ایران بود و بهترین راه ارتباط اقتصادی با اروپا. لاهیجان که زمانی مرکز گیلان و دارلاتجاره شمال ایران محسوب می شد و بعدها هم که رشت شد مرکز گیلان و نزدیک به پایتخت ایران و حلقه درخشان جاده باستانی ابریشم. به همین دلیل گیلان از دیرباز تاکنون استانی شکوفا در مبادلات اقتصادی و فرهنگی بود و پربیراه نیست بگوییم که شهری ترین استان ایران است. البته به مقیاس شهرهای دیگر ایران و نه شهرهای توسعه یافته دنیا که هنوز فاصله زیادی است تا غالب بودن فرهنگ شهرنشینی در شهرهای مهم استان گیلان.
اما ویژگی «مدنیت – مدرنیته» در آثار فرهنگی و هنری «شهری» ترین استان ایران کمتر یافت می شود. طبیعت سحرآمیز گیلان گوی سبقت را از المان های شهری استان در آثار هنری ربوده است. تا همین یکی دو سال پیش در حوزه هنر عکاسی نمی شد عکسی از خیابان های شهرهای مهم گیلان پیدا کرد. ظاهرا معماری منحصربفرد خانه های قدیمی رشت و انزلی و لاهیجان و کوچه های تنگ باران خورده این شهرها و بام های سفالی خانه هایشان و مردمان شیک پوش خوش ظاهر رنگارنگشان هیچ جذابیتی برای عکاسان نداشت و هرچه بود سهم گیلان از عکاسی تنها کوه بود و جنگل و دریا.
یا در حوزه هنر معماری. خانه های اصیل و قدیمی ساخته شده در شهرهای مهم گیلان به خاطر سقف های سفالی و معماری متاثر از معماری اروپایی در کل ایران استثنا هستند. اما هر واحد صنفی عرضه کننده محصولات بومی –از صنایع دستی تا غذایی- برای طراحی فضای داخلی و بیرونی خود –حتی آن هایی که در مدرن ترین مناطق شهری فعالیت می کنند- به دنبال المان های روستایی استان مانند کلوش و ریسمان و کوزه و فانوس و کاه گل می روند ، بی توجه به این نکته که شهرنشینان گیلان با قدمتی صدها ساله – حداقل از هفتاد سال پیش که شهرهای گیلان دارای لوله کشی آب و سیم کشی برق بودند- نه نیازی به ریسمان برای بالا آوردن سطل آب داشتند نه فانوس برای روشن کردن چراغشان و نه کلوشی برای درامان نگه داشتن سقف خانه شان و نه کاه گلی برای درست کردن دیوارشان. با این اوصاف طراحان واحدهای صنفی شاغل در شهرها برای نشان دادن هویت گیلانی خود به جای توجه به داشته های تاریخی شهری خود ، سراغ هویت روستایی استان گیلان می روند که اگرچه فی نفسه امر بدی محسوب نمی شود اما متناسب با محل فعالیتشان نیست.
در سینما هم این مشکل به وضوح به چشم می خورد. اکثریت فیلم های گیلان – از قدیم تاکنون – در فضاهای روستایی ساخته شده است. انگار گیلان را فقط مردمان مهربان روستاها با لباس های چین دار زیبا و طبیعت سبز جذاب تشکیل داده اند و شهرهای گیلان کمترین سهم را در آثار سینمایی و سریالی دارند. حتی در نشان دادن مردمان روستا هم هیچ هنری به کار نرفته است. به جرات می توان گفت روستاییان گیلان بافرهنگ ترین روستانشنیان ایران هستند. با فرهنگی بالا و بسیار مدرن تر از مناطق دیگر.مثلا برابری زن و مرد در روستاهای گیلان که شهره ایرانیان است در فیلم های ساخته شده در گیلان نشان داده نمی شود و به جایش از زنان روستایی ، زنانی فرمانبر و مطیع به نمایش درمی آید که مردانشان هم توانایی صحبت کردن به زبان فارسی را ندارند. شاید تنها فیلم «در دنیای تو ساعت چند است» بود که با به تصویر کشاندن معماری خانه ها و خیابان ها و مدرن بودن آدم ها، ساختارشکنانه نشان داد که فرهنگ «مدنیت – مدرنیته» تا چه اندازه در شهرهای گیلان مانند رشت و انزلی قوی است.
همین ضعف در موسیقی گیلانی هم به چشم می خورد. بانو شمس از اولین خواننده های شهیر گیلان ، ساخته هایش به زبان گیلکی شهری و آهنگ هایش با حال و هوای مدرن بود اما بعد از آن چنین ویژگی مهمی در آثار خواننده های دیگر کمتر دیده شد. مرحوم پوررضا که استاد موسیقی فولکلور محلی بود و استاد ناصر مسعودی هم که گیلکی را بیشتر در سبک موسیقی ملی با سازهای سنتی اجرا می کرد. باقی آثار موسیقی گیلانی نیز حال و هوای روستاها را تداعی می کرد. تا اینکه فرامرز دعایی آمد. جوانی از لشت نشا –نزدیک ترین روستا به فرهنگ شهرنشینی در گیلان- در آوازهایش از سربازی و عشق های شهری گفت و پاپ گیلانی را متحول ساخت. اما بیش از دعایی ، این استاد عاشورپور بود که سبکی نو و مدرن به موسیقی گیلانی داد. مرحوم عاشورپور با تلفیق زبان گیلکی با موسیقی اروپای شرقی قدرت جهانی شدن موسیقی گیلانی را به رخ همه کشید و ثابت کرد که زبان گیلکی توانایی های زیادی در تحول موسیقی فولکلور و ورود به جهان موسیقی را دارد. اما بعد از این اساتید –که هرکدام در سبک شان تکرار نشدنی بودند- هرکه آمد اثری ابتدایی و ضعیف ارایه کرد. موسیقی گیلکی در سازهای ناتوان و کم رمق فولکلور و نوازندگانی غیرمتبحر ماند و حتی مضمون ترانه هایش نیز سطحی شد و زبان موسیقی هم روستایی. تا اینکه با به نمایش درآمدن فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟» اتفاق جدیدی در موسیقی گیلانی رخ داد. آهنگسازی استادانه کریستف رضاعی –که الهام گرفته از موسیقی آمریکای لاتین و فرانسوی بود- بر ترانه های قدیمی زیبای گیلکی نشست و وقتی بر صدای عالی روزبه رخشا جاری شد ، شنونده را برجایش میخکوب کرد. این قطعات آنچنان زیبا بود که دیوارهای محصور شده و یخ زده موسیقی گیلکی را تخریب کرد و مرزها را درنوردید و در قلب دوستداران موسیقی در تمام شهرهای ایران جای گرفت. همزمان با آن بود که موسیقی گیلکی با بعضی از آثار گروه های زیرزمینی و خواننده های رپ و بهره گرفتنشان از ترانه هایی با مضمامین شهری و سازهای مدرن ، شکل و شمایل مدرن تر و شهری تری به خود گرفت. حال بهرام کریمی – پژوهشگر جوان گیلکی- به تازگی آلبومی با همکاری حوزه هنری در دست انتشار دارد که از مولفه های مدرنی برخوردار است. بهرام کریمی در آلبومش که به زودی به بازار می آید اگرچه گیلکی را با لهجه های مختلف از نوع قدیمی و اصیلش می خواند و بسیاری از کلماتش برای شنونده های گیلک هم ناآشنا است اما با تلفیق همین زبان قدیمی با موسیقی مدرن اثری با حال و هوای شهری ساخته است. تلفیق موسیقی گیلکی با سبک های متنوع موسیقی از جمله راک و پاپ و جز در این آلبوم بار دیگر قدرت همسان سازی زبان گیلکی با نوای مدرن را به رخ می کشاند. همچنین یکی دو قطعه از این آلبوم متاثر از موسیقی روسی است و توانسته اشتراکات فرهنگ دو سرزمین –گیلان و روسیه- را به خوبی به نمایش درآورد.
خلاصه آنکه موسیقی گیلانی برای رشد و بیرون آمدن از پوسته سنتی – سنتی به معنای تغییرنیافتن و راکد ماندن و نه به معنای سنت و آیین- خود نیازمند آثاری مانند موسیقی فیلم «در دنیای تو ساعت چند …» و آلبوم بهرام کریمی است. همانطور که سینمای گیلان هم به ساختن فیلم هایی مانند «در دنیای تو…» نیاز دارد و معماری گیلانی هم محتاج ساخت ساختمان هایی مشابه ساختمان های میدان شهرداری ، خانه ابریشمچی ، تالش خان سمیعی و میرزا خلیل ارفع است. زیرا این ها داشته های جذاب شهری ما هستند و همانقدر که باید فرهنگ غنی روستایی گیلان تبلیغ شود فرهنگ «مدنیت – مدرنیته» هم باید در آثار هنری هنرمندان گیلانی به نمایش همگان درآید.
* روزنامه نگار و سردبیر مجله اینترنتی ناجه
ما همه خواب بودی؛ یک نفر آمد و -به آهنگ- پرسید «در دنیایِ تو ساعت چند است؟»
جهانگیر سرتیپ پور را به ما شناساند؛ از خواب برخاستیم و ساعت را نگاه کردیم، حالا داریم در زیرزمین، با آبی که از چاه میآید صورتمان را میشوییم…
ببخشید؛ ما همه خواب بودیم.