شمال ما؛
در روزهایی که صحبت از تکرار برف ۸۳ و پلاسکوی برفی به پچ پچ عامه مردم رشت تبدیل شده بود، معتقد بودم که قیاس مع الفارق است. چگونه می توان روزهای زیادی را بدون برق، آب، گاز، خدمات شهری و ازهمه مهمتر اینترنت و فضای مجازی سپری کرد؟ برای من و هم نسل هایم این یک فاجعه است؛ نسلی که خاطرات پدربزرگ ها و مادر بزرگ هایش را از برف های سنگین دهه ۴۰ و ۵۰ با اشتیاق می شنود و نسبت به آن خاطرات حس نوستالوژیک و هم ذات پنداری دارد اما وقتی صحبت از برف سال ۸۳ می شود اوضاع فرق می کند و دچار یک ترس و واهمه مشترک و یا حتی نوعی مالیخولیای ذهنی می شود؛ انگار کلید واژه برف ۸۳ مساوی است با قطع خدمات و در یک کلام زمین گیر شدن شهر.
در این شرایط صحبت از برف ۸۳ از سوی مسئولان یک فرار به جلوی تمام عیار بود. در واقع پوششی بر فاجعه مدیریت شهری یعنی آنچه که در برف ۱۳ بهمن ۹۵ شاهدش بودیم. نتیجه ای که از این هشدار اغراق آمیز مسئولان حاصل شد ترس و اضطراب مردم، شلوغی نانوایی ها و هجوم برای تامین مایحتاج خود بود، گویی که قحطی در راه است. سوال این است چرا باید بارش برف آنقدر دلهره آور باشد؟ فلسفه وجودی ستاد مدیریت بحران چیست؟ مگر نه این است که باید نگرانی ها را کاهش دهد؟
ما مردم قدرنشناسی نیستیم به احترام همه آنهایی که خدمت بی منت کردند می ایستیم اما باید قبول کنیم یک جای کار می لنگد. قصه این شهر به این جا ختم نمی شود؛ سالهاست حسرت کارهای نکرده بعد از بحران ها را می خوریم. برف اخیر بیشتر از آنکه به یک پلاسکوی برفی شبیه باشد فرصتی است برای تغییر، تغییر ساختار مدیریت بحران.
اتفاقات اخیر و نوع برخورد با آن، دیالوگ ماندگار فیلم کازابلانکای مایکل کورتیز را به خاطرم آورد:
ایون: امشب می بینمت؟
ریک: اصولا هیچوقت برای آینده به این دوری برنامه ریزی نمی کنم…!!
عالی