شمال ما؛
بعضی اوقات واقعا نمی دانم چرا می نویسم؟ چون هیچ اثری بر هیچ کس ندارد. وقتی می گویم «هیچ» منظورم «هیچ» واقعی است. اما بیمارگونه عادت به نوشتن دارم. همین قضیه برف مثلا. حالا تا صبح ننویسی؟ انگار داری آب در هاون می کوبی. اما این بار هم می نویسم شاید دل یک کسی – یک نفر هم باشد برایم راضی کننده است- به حال من و امثال من بسوزد.
از شانس بد با اولین بارش دانه های برف، بنده علایم مسمویت را در خود احساس کردم. ساعت به سه نیمه شب که رسید نه توانایی حرکت داشتم و نه نای حرف زدن. دردسرتان ندهم مرگ را جلوی چشمانم دیدم. وخامت اوضاع به حدی بود که عیال محترمه دست به تلفن شد تا به یکی از آژانس های تلفنی شبانه روزی زنگ بزند تا بلکه به کیلینیکی، درمانگاهی، جایی برویم. در کمال تعجب نه ۱۸۰۰ ماشین داشت و نه ۱۳۳٫ تازه اوایل شروع بارش برف بود و تمام خیابان ها باز بود اما ظاهرا راننده ها فاجعه در راه را پیش بینی کرده بودند و تنها یک آدم خواب آلود بی اعصاب از پشت تلفن پاسخگوی مشتریان بود و در پاسخ به هر سوالی می گفت: «ماشین نداریم» یعنی اصلا مهم نبود لحن صدایت از حالت ملتمسانه به پرخاشگر تبدیل شود. جواب همانی بود که بود. بی هیچ تغییری در لحن و گفتار. عین یک ماشینی که برنامه نویسی شده باشد. عیال که دل کنده بود ازسرویس تاکسی تلفنی بعد از یکی دو کلمه خشونت آمیز علیه سازمان تاکسیرانی به خاطر آنچه که اهمال در وظایف قانونی می نامیدش – و من نمی دانستم این کلمه چه معنایی می تواند داشته باشد- با اطمینان خاطر با اورژانس تماس گرفت. اما این بار هم جواب همان قبلی بود: «ماشین نداریم» آخر مگر می شد؟ اورژانس ماشین نداشته باشد؟ من که از همان قبلش هم لال مانی گرفته بودم و توان باز کردن دهانم را نداشتم با چشمانی از حدقه درآمده –فکر کنم یخورده اش از سر ترس هم بود چون مدام یاد همسایه جوانمان افتاده بودم که بیخود و بی جهت نصف شبی به خاطر نرسیدن به موقع به بیمارستان سکته کرد و مرد- به عیال محترمه نگاه می کردم. عیال هم بی محابا گریه می کرد و وسط اشک ها و بغض هایش هم التماس بود و هم ناسزا. فقط توانستم بفهمم که آمبولانس نمی آید. حالا یا به خاطر نوع بیماری ام که تشخیص به حضور ندادند یا به خاطر بارش برف. اصلا هم مهم نبود به چه دلیل نمی آیند. فقط می دانستم که نمی آیند. و من باز یاد آن همسایه بنده خدای جوانمان افتادم. از آن بدتر یاد همسایه پیرمان هم افتاده بودم که در برف سال ۸۳ هیچ آمبولانسی برای بردنش به دیالیز نیامد و آخرش فوت کرد و هیچ نعش کشی هم برای جمع کردنش پیدا نشد و آخرش پشت نیسان یکی از دوستان ، پتوپیچ بدرقه اش کردیم تا تازه آباد.
اینجا بود که ما –یعنی من و عیال- چند انتخاب داشتیم. یا زنگ می زدیم به یکی از خویشان که خودروی شخصی داشتند یا عین کولی ها یکی از همسایه ها را بیدار می کردیم و منتش می کردیم که ما را به بیمارستان برساند یا از خیر نجات می گذشتیم و می رفتیم روی پنل «پناه بر خدا». یعنی کپه مرگم را می گذاشتم و در انتظار بهبود یا غزل خداحافظی می ماندم.
اصلا مهم نیست که من کدام گزینه را انتخاب کردم. مهم این است که در این شهر در همان ساعات اولیه بارش برف – آن هم یک بارش معمولی- همه چیز تعطیل می شود و تنها چیزی که ظاهرا مهم نیست جان انسان هاست. مهم نیست که استاندار باشی و برای نشان دادن تلاشت وسط برف های خیابان با خبرنگار صحبت کنی یا شهردار باشی و روی صندلی ستاد بحران خودت را خسته نشان دهی یا نماینده مجلس باشی و جوری وانمود کنی که تنها وظیفه ات انتقاد از مسئولین است و انگشت اتهام را هر روز سمت یک نفرشان بگیری یا حتی عضوی معمولی از این جامعه خسته باشی؛ پزشکی که حال ویزیت بیمار مسموم شده در هوای برفی را ندارد یا راننده تاکسی که به محض دیدن بارش باران و برف یا به خانه اش می رود یا گوشه خیابان پارک می کند تا فقط دربستی سوار کند با نرخ های چند برابر. همه ما مثل هم هستیم.
نمی دانم واقعا چرا این ها را نوشتم. شاید به این دلیل که سلامتی ام را بازیافتم و دوست داشتم شادی ام را با شما تقسیم کنم و یا شاید «یکی» و فقط «یکی» پیدا شود که به خودش بیاید و دلش برای من و امثال من بسوزد…
دیدگاهتان را بنویسید