مسعودی ناصر11

شمال ما: صدایش را ˈ مخمل آبیˈ خوانده اند و نوایش را سخاوتی در تاریخ موسیقی و با افتخار می گویند: ˈ ناصر مسعودیˈ یادمان خوش ترانه های گیلکی.

 دور است؛ زمانی که نامش را از موسیقیدان محلی بلوچ شنیدم و فراموش نخواهم کرد ترانه ای را که از مسعودی خواند؛ ریتم شاد ترانه و غبن شیرینی که تا لحظه ها بر دل ماند.

سالها به نیک و بد زمان گذشت و اینک در سرزمینی سراغش را می گیریم که سراسر نام دارانند از کوچک جنگلی تا آیت الله بهجت، استاد معین، پروفسورسمیعی، پروفسور رضا، شیون فومنی، احمد عاشورپور، فریدون پوررضا و بسیار دیگران دیگر …
انجمن مفاخر گیلان نیز بر آن شد تا عیادتی از استاد شود اما وقت همراه نبود و در خانه هیچکس پاسخ نگفت؛ و می گویند زمانی که استاد حال ندار است در خانه خویش نمی ماند.
بحث در مورد ناصر مسعودی خواننده ترانه های گیلکی داغ شده بود که حس می کردم چهره استادان یک به یک به لبخندهایی نرم باز می شود.
دکتر ˈافشین پرتوˈ محقق و پژوهشگر از به یاد داشته ای از استاد می گفت که به جشنواره اقوام در چابهار (سیستان و بلوچستان)، مردم استاد را تشویق می کردند و ترانه هایش را به نام می خواستند که بخواند.
پرتو می گفت: دیدم که استاد اشک می ریزد و با خود می گوید با مردم زندگی می کنم.
ˈفریدون نوزادˈ کمی دلخور به نظر می رسد و می گوید چهره های جاویدان استان را باید پاس دارند؛ او ناصر مسعودی را پروانه ای می خواند که در پیله نماند و همیشه آزاد زیست.
وی حق شناسی را از خصوصیات بارز مسعودی می داند و می گوید: اگر از استادی قطره ای آموخت، همیشه قدردان ماند.
ˈهوشنگ عباسیˈ پژوهشگر و نویسنده کتابی در رابطه با استاد فریدون پوررضا نیز ناصر مسعودی را جزو سه چهره شاخص موسیقی فولکلور گیلان نامید .
او گفت: عاشورپور ، پوررضا و مسعودی در حالی به موسیقی سرزمین خویش پرداختند که موسیقی بومی جایگاهی نداشت.
وی می گوید : ناصر مسعودی بیش از 200 ترانه اجرا کرد که اغلب آنها ماندگار شدندو او نه تنها در موسیقی بومی بلکه در موسیقی ملی نیز نقشی تاریخی ایفا کرد.
زمان پر بود و هر کدام دنیایی از خوانده ها و یکی از جوانان گله می کرد که کتاب نمی خوانند و فکر می کنند خیلی می دانند و دیگری می گفت : الان همه معیارهای جدی گرفتن مقوله به تقریب از بین رفته و کمتر برای آینده برنامه ریزی می کنند.
واژه ها نغز بودند و پندآموز و باز هم ناصر مسعودی کلامشان شد و ˈتیمور گورگینˈ – شاعر بیشتر ترانه های مسعودی – حرف مشترکشان…
جویایش شدیم و سر از خمام درآوردیم روبه روی مدرسه نظام الملک کوچه بوستان گویی فضا دیگر بود، جهان رام و زندگی آرام …
صدای خروس می آمد و دیوارها سبز و گلی و عطر گل ها از دور دست رودخانه به مشام می رسید و در اعماق کوچه باغ های مرطوب فضایی بکر…
ˈتیمور گورگینˈ با عصایی در دست با چهره ای پرجلال بر پلکان ایستاده بود؛ وارد خانه که شدیم دیگر بود، گویی در استمرار نبودیم ساده بود و کوچک، خیلی کوچک.
بر دیوارها شاعران و نویسندگان و مفاخر کشور نفس می کشیدند؛ دیوارها پر از عکس بود، یا در چارچوب قاب و یا قیچی شده از روزنامه ها …
نیما یوشیج دست بر زیر چانه انگار داشت نگاشته یک سالگی فرزندش را مرور می کرد و می گفت: پسرم ! یک بهار ، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را تجربه کردی، از این پس همه چیز جهان تکراریست جز مهربانی …
پروین اعتصامی پر فروغ نگاهت می کرد و دیگران دیگر، و چه بسیار بودند…
بر زمین نشستیم؛ و استاد بر پتویی به سختی نشست و دور و برش پر بود از قلم و کتاب های قدیمی و مرکب.
صدایش نافذ بود و بی مقدمه، صدای مسعودی را ˈمخمل آبیˈ خواند و گفت اشعار من با حنجره اش انس داشت.
ترانه های گیلکی را در مایه شور و دشتی می داند و می گوید: اگر غم نباشد هیچ نوینی، زاده نخواهد شد.
می گوید: 70درصد ترانه های ناصر مسعودی را شاعر بوده و اسب سفید نخستین ترانه بعد از دختر رشتی بود که مسعودی آن را خواند و افتخار مسعودی این است که آوای گیلکی را در جهان گسترد.
وی ادامه می دهد: اشعار من سه بعدی است و برگرفته از سرزمینم و صدای مسعودی که پرورش یافته استادانی چون علی اکبر شهنازی، محمودی خوانساری و احمد عبادی است، هویت گیلان است.
اسب سفید ، گل شقایق ، تی عید ترا مبارک، گول لاله ول بیگفته، آب طلا ، خوشه برنج و … اشعاریست از گورگین که با صدای ناصر مسعودی خوانده شده است.
زمان همچون پرنیان زیر پایش بود؛ عینکش را به چشم زد و اشعارش را با نی می نگاشت و در جواب اینکه آیا چون پوررضا و مسعودی باز هم پرورش می یابند؟ گفت: آینده با دست و دامنی پر از مژده و پیغام است و استعدادها بسیار، باید که کشف شوند.
از خود زیاد نگفت و در کتاب ها خوانده بودیم که ˈ تیمور گورگین ˈ زاده 1313 محقق، شاعر ترانه های گیلکی معروف به مولانای گیلان نویسنده کتاب هایی چند و مقاله نویس سال های دور در روزنامه های اطلاعات و همشهری است.
متوجه شد با شگفتی به دستانش نگاه می کنم که نی را بر صفحه کاغذ می دواند، گفت: پس از 46 سال نگاشتن انگشتانش حس ندارند اما باز هم از نگاشتن باز نمی ایستند.
می گوید: مردم با مسعودی ، سرزمینشان را در جهان آشنا می بینند و من با او ˈبوی باران، بوی پونه، بوی خاک؛ شاخه های شسته باران خورده پاک…ˈ
زمان به سرعت می گذشت و چه لحظه های پری! و من در این اندیشه که انسان های بزرگ را چه اندازه هستی، اندک است …
مسعودی در خانه نبود اما دوستدارانش می گویند: به آسمان که نگاه می کنیم، دلمان قرص می شود که او هم زیر همین سقف نفس می کشد…

منبع: ایرنا/ مرضیه ضامن


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *