دست روی دست
دل لابلای نان ؛پخته ناپخته؛
بوی خون و طعم دود و رنگ آتش
جایی زیر پوست و روی گوشتم
چشمه ای، رودی یا دریایی
رنگ چشم های تو را نمی دانم
اما
بوق ممتد پشت این تل..
*
دستت را از روی دگمه صفر بردار خدا!
جهان توی این آتش و دود و بوی گوشت نیمه سوخته، جان به لب شد
من جنگ دوست ندارم
منجی ات را بی شمشیر بفرست
زودتر لطفا!
آ
اووووووو
آ
آوا هایی
درون طبل بزرگ دنیاییم
آن روز که طبال نزند،
چه خاهد شد؟
آ بی آ
اوووووووو بی اوووووووو
آ بی آ
همه چیز در کنار هم
بازی دیگری شروع شده
زمین بی لالایی
لی لی های مارا پاک کرده
از روی پیشانی اش…
گوشه ی یکی از خرابه ها
سنجاقک بی تاب
دنبال دهانی می گشت
که ساعتی قبل
ساز می زد…
کلاغ پر
کفتر پر
پدر پر
مادر پر
فرزند هم
اینجا شهر شاپرک هاست…
هیچ چیز کنار چیز دیگر نیست
اما بازی، همان بازی ست…
دیدگاهتان را بنویسید