امسال نه اعمال بجا مانده از

اسلاف زرتشت بجا آمد

نه سبزه ها رنگ داشتند

نه ما سر ذوق بودیم

بهار  هم نام دختری بود؛

زمستان ، با ترقه ای چشمانش را از حدقه در آورد

***

“ددت”  و  “پیف پاف ” را که ساختند

پدرم کشاورز بود،

گاو آهن را زمین گذاشت

به استخدام پتروشیمی در آمد

من زیر لب می گفتم:

تو بدون پستان هم ستایش می شوی

مادر!

 ***

همه هستند،

ماهی ها ،لاک پشت ها ،کوسه ها،

اینجا ترکیب آب با خاک ، گل نیست

تاریکی مفهوم زشتی در برابر روشنایی ، نیست

در اعماق تنها عبور اژدرها،

کنجکاوی ماهی ها را بر می انگیزد.

 ***

از اژدها که بگویم   

سرازقصه های هزار رنگ در می آورم

پله پله پایین می روم

به موزه ها که برسم آنقدر غرق تاریخ می مانم

تا  فلسفه نفت به آتشم بکشد

تقصیر تو بود

دیوها را به قصه ها خواندی!


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *