شمال ما؛
اصطلاح «جراحی اقتصادی» در سالهای اخیر بارها از سوی سیاستگذاران تکرار شده است؛ تعبیری که قرار است تصویری از یک اقدام ضروری، هرچند دردناک، برای نجات یک بدن بیمار ارائه دهد. در این روایت، اقتصاد همچون بیماری مزمن معرفی میشود که سالها با مُسکنهایی مانند یارانههای گسترده، قیمتگذاری دستوری و ارز ترجیحی سرپا نگه داشته شده و اکنون نیازمند تیغ جراحی است. اما پرسش اساسی اینجاست: آنچه امروز رخ میدهد واقعاً جراحی اقتصاد است یا جراحی جامعه؟
مدافعان این سیاستها استدلال میکنند که حذف یارانههای پنهان، آزادسازی قیمتها و کاهش کسری بودجه، پیششرط ثبات و رشد پایدار است. به باور آنان، ادامه روند گذشته تنها به تعمیق تورم، افزایش بدهی دولت و ناکارآمدی ساختاری میانجامید. از این منظر، جراحی نه یک انتخاب، بلکه یک اجبار تاریخی بوده است. اما هر جراحی موفق، علاوه بر تشخیص درست، نیازمند زمانبندی مناسب، تیم متخصص و مهمتر از همه، مراقبتهای پس از عمل است.
در همین نقطه است که تردیدها آغاز میشود. همزمان با اجرای این سیاستها، آمارهایی از رشد تولید ناخالص داخلی منتشر میشود که ظاهراً از بهبود شرایط حکایت دارد. اما باید پرسید این رشد تا چه اندازه واقعی و فراگیر است؟ آیا افزایش GDP به معنای افزایش قدرت خرید خانوارهاست؟ یا آنکه بخش مهمی از این رشد ناشی از افزایش قیمتهای جهانی نفت، رشد صادرات محدود یا حتی بزرگتر شدن عدد اسمی اقتصاد در اثر تورم است؟
رشد اقتصادی زمانی معنا پیدا میکند که در زندگی روزمره مردم لمس شود؛ زمانی که امنیت شغلی تقویت شود، سفرهها کوچکتر نشود و فاصله طبقاتی کاهش یابد. اگر در کنار اعلام رشد اقتصادی، تورم مواد غذایی، اجاره مسکن و هزینههای درمانی همچنان شتابان افزایش یابد، طبیعی است که جامعه روایت رسمی از «درمان» را با تردید بنگرد.
مسئله دیگر، نحوه توزیع هزینههای این جراحی است. در بسیاری از اصلاحات ساختاری، دهکهای پایین بیشترین فشار را تحمل میکنند، زیرا سهم بیشتری از درآمدشان صرف کالاهای اساسی میشود. اگر شبکه حمایت اجتماعی پیش از اجرای سیاستها تقویت نشده باشد، شوک قیمتی میتواند به فرسایش سرمایه اجتماعی بینجامد. در چنین شرایطی، جراحی اقتصادی از یک اقدام فنی به یک مسئله اجتماعی و حتی سیاسی تبدیل میشود.
هیچ اصلاح ساختاری بدون هزینه نیست. اما تفاوت اساسی میان «جراحی اقتصاد» و «جراحی جامعه» در این است که اولی با هدف اصلاح ناکارآمدیها انجام میشود، در حالی که دومی میتواند به تضعیف اعتماد عمومی و افزایش نابرابری منجر شود. اگر سیاستگذار تنها بر شاخصهای کلان تمرکز کند و اثرات توزیعی تصمیمات را نادیده بگیرد، خطر آن وجود دارد که به جای ترمیم ساختارها، پیوند دولت و جامعه آسیب ببیند.
شاید پرسش درست این نباشد که آیا اصلاحات لازم بوده یا نه؛ بلکه این باشد که آیا این اصلاحات با عدالت، شفافیت و اقناع افکار عمومی همراه بوده است؟ جراحی بدون بیهوشی و بدون مراقبتهای پس از عمل، نهتنها دردناک، بلکه پرخطر است. اقتصاد را میتوان با ابزارهای مالی و پولی تنظیم کرد، اما جامعه را نمیتوان صرفاً با اعداد و نمودارها مدیریت کرد.
در نهایت، موفقیت هر «جراحی اقتصادی» نه در گزارشهای فصلی رشد، بلکه در بازگشت امید و ثبات به زندگی مردم سنجیده میشود. اگر نتیجه سیاستها کاهش اضطراب معیشتی و افزایش فرصتهای برابر باشد، میتوان از یک درمان موفق سخن گفت. اما اگر فشارها تنها از ترازنامه دولت به سبد خانوار منتقل شود، شاید آنچه رخ داده بیش از آنکه جراحی اقتصاد باشد، جراحی جامعه بوده است.
رضا جلوس فعلی
دیدگاهتان را بنویسید