خواهری خواستار آزادی برادرش شد



دلم می خواست فرامرز با زبان خودش بگوید که چه کسی را پیدا کرده است! بله حدسم درست بود… فرامرز گفت که از صلیب سرخ تهران گفتند برو به هلال احمر استان گیلان، آنجا خبر خوشی را به شما و خانواده تان خواهند داد.

 

 

شمال ما: خواهر فرهاد حسن پور، جوان لشت نشایی که همچنان اسیر چنگال فرقه رجبی است، خواستار آزادی برادرش شد.

به گزارش شمال ما، فرشته حسن پور، خواهر فرهاد حسن پور از اسارت برادرش در اردوگاه منافقین در عراق اینگونه برایمان می گوید: “ما در روستای کینچاه از توابع لشت نشاء زندگی می کنیم. حقیقت این است که من و سایر اعضای خانواده ام ۲۵ سال بود که خبری از فرهاد نداشتیم. خیلی تلاش کردیم تا شاید حداقل بفهمیم فرهاد زنده است یا نه!؟ تا اینکه سال ۱۳۸۶، برادرم فرامرز که در تهران زندگی می کند با من تماس گرفت و ذوق زده گفت که پیدایش کردم. من که خواهر چشم انتظاری بودم با خود گفتم خدایا می شود که آنکه فرامرز پیدایش کرده، فرهاد ما باشد!؟ (خانم حسن پوردر این لحظه بشدت بغض می کند)
وی ادامه می دهد: “ولی دلم می خواست فرامرز با زبان خودش بگوید که چه کسی را پیدا کرده است! بله حدسم درست بود… فرامرز گفت که هفته پیش نزد صلیب سرخ در تهران رفتم که گفتند برو به هلال احمر استان گیلان، آنجا خبر خوشی را به شما و خانواده تان خواهند داد. گویا فرامرز به سرعت برق خودش را به هلال احمر استان رسانده بود و آقای پوراحمد را ملاقات کرده بود و اینطوری ما فهمیدیم که فرهاد در اسارتگاه اشرف سابق هست و الان که دارم با شما صحبت می کنم ۳۲ سال است که برادرم در اسارت رجوی است که اجازه نداشته ولو یک تماس تلفنی با ما داشته باشد.”
حسن پور در ادامه درد دل خود می افزاید: ” وقتی آقای پوراحمد گفتند که فرهاد را می شناسند و از نزدیک با وی بوده اند بیش از پیش انگیزه گرفتیم که هر طور شده بتوانیم فرهاد را از چنگال رجوی برهانیم. در وهله اول برادرم فرامرز یک نامه استمداد نوشت خطاب به صلیب سرخ و کمیساریای عالی پناهندگان و دولت عراق و یک نامه دیگرخطاب به فرهاد که درهمان وقت درسایت نجات درج گردید. فکر می کنم یک یا دوماه بیشتر از نوشتن نامه به فرهاد نگذشته بود که آقای پوراحمد با یک تماس تلفنی که خوشحال به نظر می رسیدند از من خواستند که به دفتر انجمن نجات گیلان بروم . سریعا به اتفاق همسرم آنجا رفتیم و یک فیلمی از فرهاد نشانمان دادند. عجب روزی بود هیچ وقت یادم نمی رود دقیقا تاریخش ۲۷/۱۰/۱۳۸۶ بود . یک فیلم دودقیقه ای… با آنکه دوبار نگاه کردم نفهمیدم که فرهاد چه می گوید چونکه فقط محو تماشای چهره نازنینش بودم .  بعد از ۲۵ سال مشخص است که چهره فرهاد خیلی تغییر کرده بود مضافا براینکه آن زمان من خیلی خردسال بودم و چهره برادرم هنوز در ذهنم به درستی نقش نبسته بود ولی این را می فهمیدم که فرهاد در آفتاب سوزان عراق و شدت بیگاری که داده بود خیلی سوخته و شکسته می نمود.”

وی ادامه می دهد: گویا به مجرد اینکه نامه ما در سایت نجات اطلاع رسانی شد انگار که تیر ما به خال خورده باشد، رجوی و سران جماعتش سراسیمه فرهاد را به تلویزیون کشاندند و برایش دیکته کردند که به خانواده اش اهانت کند و بد و بیراه بگوید و تاکید کند که اصلا نامه ای از جانب خانواده اش نوشته نشده است بلکه اصل نامه را کس دیگری نوشته است وعرض کردم همچنانکه مشخص بود فرهاد خیلی با فشار صحبت می کرد گویی که یکی بالای سرش ایستاده و دارد دستورمی دهد که چه بگوید وچه نگوید. حقیقت این است که ما خیلی خوشحال شدیم با هر نیتی که بوده رجوی را مجبور کردیم که فرهاد را نشانمان بدهد و این تنها و مهمترین خواسته برحق ما است که بتوانیم فرهاد را به آغوش خانواده مان برگردانیم.
شمال ما: آرزو می کنیم که هرچه سریعتر با رهایی فرهاد از چنگال رجوی منافق، خانواده وی به آرزوی خود برسند و فرهاد را برای همیشه درآغوش خود داشته باشند.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *