danesharaste

مجید دانش آراسته

بطری‌های خالی شیر را برداشتم و با این بهانه از خانه فرار کردم. می‌خواستم وقتم را بگذرانم. مدتی توی صف ایستادم. از شانس من شیر نیاورده بودند. برایم مهم نبود که از بازار آزاد بخرم. حیف انبار بسته بود، وگرنه می‌رفتم پیش علی قپاندار می‌نشستم. بد وقتی مادر نعمتی مُرده. به همتی گفتم بروم بنا را باز کنم که همتی گفت: می‌خواهی حرف مردم را برای من بگذاری.

نمی‌دانستم کجا بروم. با خودم فکر کردم می‌روم دکان حسین کشاورز دو تا چایی می‌خورم. اما حسین کشاورز نفهم مادرزاد است و سرش برود شوخی‌اش نمی‌رود. من هم جای او بودم شوخی‌ام گُل می‌کرد. خدا برکت بدهد به معتادها. می‌روند و می‌آیند چایی می‌خورند. توی دلش هستم. همین که در قهوه‌خانه را باز کردم، دستم را می‌گیرد و می‌گوید: بیا کارت دارم. می‌دانم چه کارم دارد. دستم را به آن جایش می‌زند و می‌گوید: رمضان این در آن آویزان.

حیف باران می‌بارد، وگرنه می‌رفتم قدم می‌زدم. چه طور است پیش رشیدی بروم. از دکان حسین کشاورز بهتر است. گو این که یک مشت میخ جلویم می‌گذارد که راست کنم. حرف هم زیاد می‌زند. پسرش تازگی مرده. هر که را می‌بیند گریه می‌کند. امروز روحیه‌اش را ندارم که شنونده‌ی بدبختی‌هایش باشم. می‌خواهم از بدبختی فرار کنم.

چه طور است پیش حبیب بروم. اما حیف زیاد دروغ می‌گوید. من هم در وضعی نیستم که دروغ‌هایش را گوش کنم. می‌ترسم جوش بیاورم. اما دکانش گرم است. بهتر است دروغ‌هایش را تحمل کنم، اما اگر نیازی آن جا بود چه کار کنم؟ نیازی همیشه توی دکانش پلاس است. می‌ترسم با او دهن به دهن بشوم. آدم زرنگ و پرتوقعی است. همیشه خرده فرمایش دارد. بطری‌ها را ببیند با من گرم می‌گیرد و می‌گوید: رمضان جان، خدا تو را رسانده. دو تا شیر هم برای من بگیر. باید برایش قسم حضرت عباس بخورم که شیر نیاورده‌اند. حبیب هم که حالش معلوم است. سراغ بدهکارانش را از من می‌گیرد. جعفر را ندیدی؟ حسین را ندیدی؟ بعد آن جای نیازی را حواله‌ی بدهکارانش می‌کند. نیازی هم مرا سپر بلا می‌کند که بهتر است از رمضان مایه بگذاری. حبیب هم از زبان من می‌گوید که خوابیده.

باز بیرون بهتر از خانه است. در بیرون می‌توانم یک گوش را در کنم، یکی را دروازه. ولی در خانه نمی‌توانم. زنم کارهایی می‌کند که یک بچه نمی‌کند. آدم را از کوره به در می‌کند. کنارم زندگی می‌کند، ولی کیلومترها فاصله دارد. نمی‌داند از کجا می‌آید. خدا نکند یک کلمه حرف بزنی. مخت را می‌خورد. بچه‌ها را علم می‌کند که چرا این حرف را می‌زنی. برای بچه‌هایت نکنی، پس برای کی می‌خواهی بکنی؟ در دهان آدم را می‌بندد. به خدا زنم باعث بدبختی رقیه شده. چند بار به او گفتم این کارها آخر عاقبت ندارد. چرا بی‌خودی از رقیه حمایت می‌کنی؟ زن و شوهر با هم دعوا می‌کنند. مگر من و تو دعوا نمی‌کنیم؟ این قدر به دختره میدان داد آخر از شوهرش طلاق گرفت.

حالا به رفعت میدان می‌دهد. باز توبه نمی‌کند. پای مرا به میان می‌کشد. مگر پدرت مرده؟ گور بابایش کرده. مگر بی‌کس و کاری؟ رفعت هم مثل رقیه یاد گرفته، تا با شوهرش اختلاف پیدا می‌کند، دست بچه‌اش را می‌گیرد و می‌آید پیش ما. اگر شوهر رقیه و رفعت تریاک می‌کشند، پسر تو هم تریاک می‌کشد. چه طور تریاک کشیدن آن‌ها را می‌بینی، مال پسرت را نمی‌بینی؟

خدا کند فردا زودتر بیاید. از دست این بچه‌ها کلافه شده‌ام. بکن نکن سرشان نمی‌شود. حرف هم بزنی می‌سوزی. خیال می‌کنند می‌خواهی آن‌ها را بیرون کنی. زود قهر می‌کنند. من دیگر یک شاهد شده‌ام. به خدا من نوه‌هایم را دوست دارم. ولی هر چیز حدی دارد. این رقیه و رفعت کارهایی می‌کنند که آدم از بچه بیزار می‌شود. کار و زندگی که ندارند. آخر چند بار به بچه باید گفت: بگو خاله، بگو عمه. وقتی بچه با هزار زحمت می‌گوید: خاله، عمه، بیا تماشا کن که چه کار می‌کنند. مثل دیوانه‌ها به سینه‌شان می‌زنند و می‌گویند: الهی قربان آن خاله عمه گفتنت. یکی خودش را پیش‌مرگش می‌کند. یکی از نوک پا تا فرق سر را می‌بوسد. به خدا آدم بالا می‌آورد. بعد زبان بچه می‌شوند. یکی می‌گوید: من این جور بچه ندیده‌ام. یکی می‌گوید: بچه هم این قدر کم غذا می‌شود. بعد نوبت به عروسم می‌رسد: باز سمیرا و سهیلا خوب می‌خورند. سوسن من به دم زنده است. اگر این بچه‌ها غذا نمی‌خورند، پس کی روزی دو بار بازار می‌رود؟ دلم می‌خواهد بطری‌های شیر را بشکنم و دست خالی به خانه بروم. ولی نوه‌هایم چه تقصیری دارند؟ آن‌ها که این حرف را نمی‌زنند.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *